عاشیق ها؛ شاعران پیرو طریقت شیخ صفی الدین و مبلغانی در میان توده های مردم

| آذر ۲۴, ۱۳۹۵ | 0 Comments

دلاور محمدپور

 

مقدمه:

ادبیات آذربایجانی از جمله غنی ترین ادبیات جهان به شمار می رود.تنوع سبکهای شعری آن بطور قطع مثال زدنی است. می توان ادعا کرد که هر کدام از اقشار مختلف مردم وابستگیها و گرایشهایی به سبکهای گوناگون ادبیات آذری دارند. اگر از خاستگاه سبکهای ادبی و شعری بحث شود قطعا فراگیرترین آنها شعرهای “عاشیقها”  خواهد بودکه ریشه در تاریخ اعتقادات ، فرهنگ و زندگی مردم با پردازشهای ارزشی و توجه به جوانب انسانی امور دارد . در گیری کفر و ایمان ، حق و باطل ، جوانمردی و نامردمی ، دارا و ندار در قله توجه این سبک شعری قرار می گیرد.

شعر “عاشقی”با قدمتی دیرینه ، آمیختگی وظیفه مندی نسبت به ارزشهای یاد شده دارد و لذا مقدس و انسانی محسوب می شود. باید گفت شعر عاشیقی به علت سرمنشاء معنوی آن نوعا مقدس  است . اگر چه در طول تاریخ همچون رود جاری از کوهستان سر اندیشه های معنوی و هنرپرور روان و سرازیر شده ، جامعه و مردم را سیراب کرده است ؛ لیکن در طی این مسیر برخی افزوده ها نیز با آن در آمیخته است . همین افزوده ها به مرور در اذهان مردم باقی مانده و بر همین اساس تیرگی بر روی واقعیت عاشیقها کشیده که امروزه بسیاری با اصل و نسب عاشیقی کمتر آشنا هستند . همین تیرگی موجب شده در باره ی ماهیت عاشیقها نظرهای متفاوت و حتی متناقض اظهار شود.

شعر عاشیقی روایت اعتقادات و جاری زندگی است. اعتقاد و ایمان به خداوند یاری گر، توانا و دانا همچنین زندگی توام با شجاعت ، جوانمردی ، مددرسان ، معرفت آموزی و کمال طلبی . صاحبان چنان مشخصه ها ، محبوبترین مردمان در نزد شعر عاشیقی و خوانندگان آن است.از همین رو حضرت علی ع ، شیرخدا و شاه مردان جان کلام شعر عشیقی است. این جان موجب روان شدن اشعار بر زبان عاشیق می شود و او را تا بداهه سرایی با زیباترین و ارزشمندترین محتوا هدایت می کند.

در نوشتار حاضر همراه با توجه به ریشه های اندیشوی و رشد جریان عاشیق ها ، به  حضرت علی ع در اشعار عاشیقی  و رابطه برخی از عاشیق ها با آن حضرت نگاهی افکنده شده است. آنچه ارایه می شود مختصر و فقط بخشی کوچک از عالم پر رمز و راز عاشیقها می باشد بنابر این نویسنده یقین دارد موضوع عاشیق ها که بنظر می آید مغفول واقع شده باید مورد پژوهش عالمان و محققان و خبرگان امر قرار گیرد. مفهوم عشق ، عاشیق ،چگونگی پیوستن به جرگه ی عاشیق ها ، سلوک عاشیقها ، عشق حقیقی از نظر این گروه ، اصطلاحات بکار برده شده در اشعارشان و … بسیاری موارد دیگر باید بطور مستقل بررسی و مطالعه شود.

شیخ صفی الدین اردبیلی آغازگر طریقت صفویه:

شیخ صفی الدین اردبیلی در بیست سالگی برای یافتن مرشدی که در طی طریق  بتواند او را هدایت کند از اردبیل خارج شد . پس از سفر و جستجو تا شیراز، بالاخره در سواحل دریای مازندران شیخ زاهد گیلانی را به عنوان مراد خود برگزید و تا آخر عمر مرشدش نزد وی ماند. او آنقدر مورد توجه شیخ زاهد قرار گرفت که موجب حسادت دیگر اطرافیان می شد. اما شیخ محبت و احترام خود را نسبت به صفی الدین با بی پرده ترین عبارات بیان می کرد چنانکه یک بار گفت :”جماعت این دست [دست صفی] دست من است و هر که توبه کار اوست توبه کار من است و هرکه توبه کار من است و توبه کار او نیست مرا نباید و او را نیز نباید … من صفی ام و صفی منم”.شیخ زاهد ، صفی را به ریاست طریقت زاهدیه برگزید .پس از رسیدن شیخ صفی به رهبری طریقت زاهدیه این طریقت محلی که از آن پس به نام طریقت صفویه نامیده شد به مرور به نهضتی مذهبی تبدیل شد که نفوذ آن در ایران ، سوریه و آسیای صغیر گسترش یافت .[۱]  

هنگامی که شیخ صفی الدین اردبیلی پس از ۲۵ سال شاگردی در محضر شیخ زاهد گیلانی به اردبیل برمی گردد . این شهر از داشتن عالمی پر نفوذ و برجسته خالی بود لذا حضور شیخ صفی برکتی برای این منطقه محسوب می شد.

نفوذ معنوی شیخ صفی روز به روز در این شهر گسترش پیدا می کند و مریدان وی شامل شخصیتهای حکومتی و طبقه حاکم و تمامی اقشار را در بر می گیرد.

“او در زمان خویش مورد بزرگداشت مردم بود و مردم آن سامان او را به نام پیر و رهنما پذیرا بودند. از او دیوانی به زبان آذری در دست است. شیخ صفی هم‌ زمان با الجایتو ایلخان مغول می‌زیست و سلطان محمد الجاتیو (معروف به خدابنده) با وی با حرمت تمام سلوک می‌کرد. می‌گویند این ایلخان مغول، وقتی بنای شهر سلطانیه خویش را تمام کرد، در ضمنِ سایر مراسم و تشریفات، مشایخ و علماء عصر را هم در آنجا به مهمانی خواند. چون طعام پیش آوردند، شیخ صفی الدین اردبیلی و شیخ علاءالدوله سمنانی در دو جانب سلطان نشسته بودند. شیخ صفی الدین غذایی نخورد، اما شیخ علاءالدوله ابایی نکرد. سلطان پرسید که اگر طعام ما حرام بود؛ شیخ علاءالدوله چرا خورد؟ صفی الدین جواب داد شیخ علاءالدوله دریاست؛ دریا را هیچ چیز نمی‌آلاید. شیخ علاءالدوله هم گفت: شیخ صفی شاهبازست، به هر طعمه‌ای میل نمی‌کند. این روایت که در آثار صوفیه تا حدی به تواتر نقل شده‌است، حرمت شیخ را در نزد بزرگان عصر خویش نشان می‌دهد.” [۲]

پس از در گذشت شیخ صفی الدین اردبیلی اولاد ایشان جانشین وی می شوند و با همه ی تحولات و افت و خیزهای بوجود آمده در آن ایام و درگیریهای فراوان خان نشین ها ، آق قویونلوها ، قره قویونلوها ،‌ شیروان شاهان و … به مرور طریقت صفویه گسترش می یابد. گویا هنگامی که تیمور از نبرد در آناتولی برمی گردد به دیدارخواجه علی سیاه پوش نوه ی شیخ صفی در اردبیل می رود . به خواسته ی  شیخ او تمامی ترکهایی را که در جنگ آسیای صغیر اسیر کرده بود آزاد می کند. [۳]  به این ترتیب چند نتیجه از این اقدام به دست می آورد . اول اینکه نفوذ بیش از پیش در منطقه ی آناتولی کسب می کند . دوم اینکه هسته ی اولیه گروه سلحشوری که بعدا “قزلباش” خوانده می شوند ، گذاشته می شود . همین ها علاوه بر سرداران و سربازان آینده ی حکومت ، مریدان سرسپرده برای رهبران طریقت صفویه می گردند.     

در ادامه روند تحولات خاندان شیخ صفوی ؛ هنگامی که شیخ جنید به رهبری رسید بر اثر قدرت گرفتن جنید ، میرزا جهانشاه بن قرا یوسف قراقویونلو فرمانروای آذربایجان بیمناک شد . جنید را مجبور کرد اردبیل را ترک کند. جنید به همراه عده ای از صوفیان پیروش به دیاربکر رفت . برای مدتی در منطقه آناتولی اقامت کرد و با اوزون حسن آق قویونلو پیمان خویشاوندی بوجود آورد این امر قدرت صفویان را افزود.او مدت چند سال در آسیای صغیر بود و به شهرهای اربل ،حلب ، انتاکیه ودیاربکر تردد کرد . حتی در حلب نزد شیخ محمدبن اویس اربلی که از مشایخ صفویه بود اقامت گزید.[۴] پس از وی پسرش شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل به زعامت صفویه رسید . در آغاز، کودک بودن اهمیت وخطری تلقی می شد اما چنین می نماید که پیروان وی افزونتر می شدندو پنهانی  به او می پیوستند.[۵] حیدر بیشترین فعالیت را برای قدرت گرفتن صفویه بکار می برد. با توجه به زمینه ای که در آناتولی برای رشد نفوذ صفویه بوجود آمده بود روز به روز افراد بیشتری از این منطقه به پیروان وی ملحق می شدند.

به هر حال شاهان صفوی پس از به دست گرفتن حکومت توسط شاه اسماعیل ، هم شاه شدند و هم به عنوان مرشد کامل را حفظ کردند . قزلباش ها بی چون و چرای در اطاعات آنها قرار داشتند . بنابر این به کسان و اقوام و طوایفی که یاریشان کرده بودند فرصت های رسیدن به مناصب و مقامات فراهم کردند. در این میان قزلباش ها بیش از دیگر طوایف و اقوام مورد توجه قرار گرفتند . هم به مناصب کشوری به عنوان والیان ایالات گوناگون منصوب شدند و هم امور لشکری را در دست گرفتند . البته می دانیم فرصت بوجود آمده برای قزلباش ها به مرور آنها را به قدرت بی رقیب تبدیل کرد . درنتیجه بیش از اختیارات خود در امور دولت و حکومت مداخله می کردند . همین اوضاع موجب شد شاه عباس  تدبیری بکار برد و آنها را به مرور و به طرق گوناگون از میدان به در برده و جای قزلباش ها را به شاهسون ها داد. اما در مدتی که قزلباش ها صاحب قدرت بودند در سراسر ایران اقدام به راه اندازی لنگر و زاویه های متصوفه کردند . بر همین اساس سعید نفیسی پس از توضیح اینکه مریدان شیخ صفی الدین اردبیلی که به مناسبت نام سلطان حیدر پدر شاه اسماعیل به نام حیدری معروف بودند وپس از آنکه گروه قزلباشان را فراهم کردند و شاه اسمعیل را “مرشد کامل” و “صوفی اعظم” و مرشد خود می دانستند با مریدان شاه نعمت الله ولی که نعمتی خوانده می شدند در افتادند و شاه عباس برای دفع استیلای ایشان خلع سلاحشان کرد.[۶] وی ضمن اینکه می نویسد آیین جوانمردی و فتوت قرنها در ایران دوشادوش تصوف رواج کامل داشته می افزاید چون قزلباشان بیشتر پیرو آیین فتوت بودند از پا در آمدند و نفوذ فوق العاده ای که در قرن نهم در پایان دوره ی تیموری داشتند از میان رفت و سازمان های متعدد ایشان در ایران به هم خورد و مجامع ایشان که به نام “لنگر” و “زاویه” در ایران فراوان بود بسته شد.[۷]

عاشیق ها:

گسترش طریقت شیخ صفی در سطح جامعه و طبقات گوناگون مردم گروه های هنرمندان و اهالی شعر و ادبیات را نیز فراگرفت. در این میان گروه های شاعران آذری زبان که در میان توده  مردم زندگی می کردند و در دامنه ی وسیع تاریخ ، پیشینیان ایشان علاوه بر نوازندگی و شعر سرایی و آواز خوانی نقش معنوی و روحانی و انجام امور ماورایی ، نصیحت گویی ، مصلحت اندیشی قوم و طایفه ، بعضا طبابت و محل رجوع مردم در غم و شادی را بر عهده داشتند . هنگامی که تاریخ به دوره صفویه می رسد دلایل گوناگونی موجب می شود به مرور به طریقت اوج گرفته ی صفوی  بپیوندند.

 درادوارگذشته این عده به نام هایی همچون “وارساق” و”یانشاق” و”اوزان” شناخته می شدند .[۸] اما با ظهور طریقت صفویه به مرور عنوان “عاشیق” را کسب کردند. اگر چه دکتر شفیعی کدکنی ضمن اشاره به نظر خانم “ماری بویس” که داستان  “ویس و رامین” را در اصل پارتی آن یک اثر شعری می داند زیرا که در دوره ی اشکانی شعر و موسیقی یکی بوده است ؛ اضافه می نماید شاعر خنیاگرانِ عصر اشکانی را “گوسان” می خوانده اند وبعضی از اهل ذوق خواسته اند میان اشک و عاشیق (گوسان های معاصر ایرانی در آذربایجان که یکی از قلمرو های اصلی اشکانیان بوده است) ارتباط برقرار کنند:[اشک/آشیک/عاشیق] که در حد یک نظریه قابل تامل است و از طریق اشقاباد(عشق آباد) و اشک و ارشک قابل تایید است زیرا عشقاباد در محلی قرار دارد که از مراکز عمده اشکانیان بوده است .[۹] ولی باید پذیرفت که ظهور اصطلاح عاشیق به دوره صفویه برمیگردد و در گذشته چنین عنوانی وجود نداشت. گرچه به نوشته  ژیلبرت مشکنبریانس در مجله ی پیمان[۱۰] ارامنه به این شیوه از ترانه سرایی و نوازندگی همچنان “گوسان” و البته “آشوق” نیز می گویند. اما علت بکار بردن لفظ “آشوق در بین ارامنه بعلت متاثر بودن از همسایگان آذریشان بوده است.اگر در دوره ی اشکانی چنین عنوان موجود بوده می بایستی در این فاصله اثاری از خود بجای می گذاشت که چنین موردی مشاهده نشده است. لیکن نمی توان انکار کرد که تشابه وظیفه بین “گوسان” های دوره ی اشکانی با “عاشیق” ها از دوره صفوی به بعد و “اوزان” ها در ادوار پیشتر مشاهده می شود .لذا از این زاویه می توان موضوع را در جای خود مورد کنکاش قرار داد . ضمن اینکه ترکها از آسیای مرکزی و مرزهای شرقی چین برخواسته اند و از سوی دیگر آریاییها نیز به آن مناطق تعلق دارند که به مرور به سمت غرب و جنوب غربی به حرکت درآمده اند . می توان گفت چه بسا این دو نژاد در گذشته براثر همسایگی و ارتباطی که در طول تاریخ باهم داشته اند ، دارای هنرهای مشابه ی منجمله نوازندگان وخنایگران دوره گرد بوده اند که در شمنی گری ریشه ی داشته است . به هر حال لازم است جزئیات این موضوع مورد بررسی بیشتر قرار بگیرد.

این گروه از هنرمندان در میان دیگر اقوام ترک نیز وجود دارد و در حال حاضر به نام های گوناگونی شناخته می شوند. مختصرا اشاره می شود که ترکمن ها آنها را “بخشی” و قزاق ها ” ‌ژیراو” نام داده اند. همانطور که محمدزاده صدیق نوشته عنوان آنها در نزد مردم آذری زبان قبلا “اوزان” بوده و سپس  “عاشیق “ها دنباله ی سنت ادبی آنها را گرفته اند[۱۱] . بنابر این می توان مدعی شد که عنوان عاشیق به آذری زبان ها  و شیعیان اختصاص دارد و یا در میان ایشان آغاز شده است. البته نمی توان کتمان کرد که در همسایگان اذری زبانان کسانی بودند که عاشیق تلقی می شدند . به عنوان نمونه می توان از “سایات نووا”ی ارامنی نام برد که اتفاقا به زبان آذری تخلص “قول” (به معنای بنده) را برگزیده بود و عاشیق توانا و سرشناسی به حساب می آمد. لیکن با نگرش به تاریخ ظهور این قبیل اشخاص می توان دریافت که ازهمسایه ی آذری زبان و شیعه مذهب متاثر شده اند و کسانی همچون وی از شعرای ارمنی به جهان ادبیات هدیه شده است که اتفاقا بیشتر آثار باقی مانده از این شاعر به آذری است نه زبان ارمنی . از اين شاعر ۲۲۰ اثر باقی مانده که  ۶۶ ترانه به ارمني ، ۱۱۵ ترانه به آذري و مابقي به گرجي و فارسي است .[۱۲]

مشابهت محتوای آثاری که این هنرمندان به آن می پردازند:

در زبان های اقوام ترک ، بخشهایی از ادبیات شفاهی و فلکلور وجود دارد که سرمنشاء آنها به این خنیاگران شاعر باز گردانده می شود. برای این مدعا می توان از “ده ده قور قود” در آذری  و ترکمنی و “قورقوت آتا” در قزاقی و ازبکی نام برد. همچنین داستان “دلی دمرول”  دیگر موردی است که باید مورد اشاره قرار دهم و یا داستان کوراوغلو در بین این اقوام بصورت مشابه ی نقل می شود. چنانچه محمد رضا درویشی (۱۳۸۸) نیز این امر را تایید کرده روایت کوراوغلی را در جغرافیای وسیعی از قفقاز، ایران، افغانستان، آسیای مرکزی و برخی نقاط دیگر گسترده‌ می داند که در این جغرافیای وسیع، روایت کوراوغلی در قالب نمونه‌های آذربایجانی، قفقازی، آناتولی، ارمنی، گرجی، ازبکی، ترکمنی، خراسانی، قشقایی سروده شده‌است.

با مراجعه به آثار باقی مانده از این خنیاگران شاعر پیشه درمی یابیم که خداشناسی و خداترسی، حکمت آموزی ، پند آمیزی ، دلاوری و جنگاوری، وفاداری و محبت ، ‌وطن دوستی ، کمک به بی نوایان و افتادگان مشخصه های بارز اشعار و داستان ها است که نشان دهنده تشابه محتوایی می باشد.

چرا عنوان عاشیق؟

در باره برگزیده شدن عنوان عاشیق برای این گروه ، نظرهای گوناگونی بیان شده است. همانگونه که پیشتر بیان شد در درازای تاریخ نام های گوناگونی داشته اند و هم اکنون نیز نزد اقوام نام هایی برای خود دارند . باید گفت با توجه به نقش پیشینی که این گروه مورد بحث درطی تاریخ داشته اند و  از کاهنان نوازنده به حکما و شعرای پندگو و حماسه سرای و عالمان دانا و عرفای معنوی دگرگون شده اند باید گفت در دوره صفویه و با تناسب روزگار و بالاگرفتن قدرت طریقت های متعدد و بویژه طریقت صفویه این عده نیز به مرور وارد حلقه های طریقت صفویه شدند . بر همین اساس و طبق آموزه های مکتب دارالارشاد اردبیل عنوان عاشیق – عاشق – را برگزیدند . در طریقت ، عاشق کسی است که می خواهد قدم به طریقت گذارد.[۱۳]

در باره عشق و عاشق در عالم طریقت سخن بسیار گفته شده . در واقع جوهره ی همه ی طریقت های عارفانه با محبت و عشق سرشته شده است که بدون نوشیدن از جام عشق چیزی جز بی راهه رفتن و گمشدن در ظلمات نخواهد بود. ادبیات عرفانی که چشمه های خروشان اندیشه های اهل معرفت است از جاری عشق مملو می باشد که بی تردید بی وجود اکسیر عشق کویری خشکیده و بیابان و برهوتی بیش نخواهد بود . در واقع بی عصای عشق نمی توان  در میدان طریقت راه به جایی برد.  

عشق در نگرش صوفیانه کشش از سوی معشوق است بی منت . بایزید بسطامی گفته است که “سی سال خدای را طلبیدم چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب”[۱۴] از حدود قرن سیزدهم به بعد ، کمتر موضوعی است که نقشی به اهمیت نقش عشق در تعالیم صوفیانه داشته باشد. عموم مورخان از رشد تدریجی تصوف سخن گفته اند که با عرفان زهدی و خوفی آغاز و به تدریج به عشق و دل سپردگی تبدیل می شود و سرانجام بر معرفت و شناخت باطنی تاکید می کند.[۱۵]

همه موارد یادآوری شده در باب عشق و عاشق براهینی است بر برگزیدن تدریجی عنوان “عاشیق” برای گروهی که پیشتر “اوزان” خوانده می شدند . بی آییم در اینجا توضیحی را که ویلیام چیتیک در باره ارتباط عاشق و عشق بیان کرده و بسیار دلنشین و فرح بخش است با تو جه به لقب برگزیده ی عاشیق برای این پیروان حق مورد توجه قرار دهیم. چه بسا نظر چیتیک تامین کننده دلیلی است که عاشیقها برای نامگذاری خود بکار برده اند: “برجسته ترین عاشقان جملگی برآن اند که نخستین چیزی که عشق به خداوند را بر می انگیزاند ، عبارت است از عشق خدا به انسان . انسان ها نمی توانند عاشق خدا بشوند ، اگر خدا پیشتر عاشق آنها نشده بود. حدیث کنز مخفی  دقیقا به این نکته اشاره دارد : خدا انسان ها را به خاطر عشق بدانها آفرید. دلیل آن این آیه از قران است که غالبا برای بیان این ترتیب از عشق نقل می شود: ” خدا آنان را دوست دارد و ایشان او را دوست دارند  – یحبهم و یحبونه – ” ( مائده ۵۴). ابتدا خدا عاشق انسان ها می شود و سپس آنها عاشق خدا می شوند .”[۱۶]

قطعه ای از شعر “خواجه احمد یسوی را نیز که تماما به عشق می پردازد به عنوان اولین شاعر صوفی ترک زبان در تایید جایگاه ارزش عشق و عاشق در بین عرفا ی ترک زبان ارایه می نماییم.

عشق یولیده عاشق بولوب منصور اوتی     بیلین باغلاب حق عشقی نی محکم توتی

ملامت لار  اهانت لار کـــوب ایشتـــــی     ای مومنلار من هم منصور بولدوم منـــا [۱۷]

ترجمه:

در راه عشـق عاشـق شــو همچون منصـــور     کمر همت را ببند،عشق به حق را محکم بگیر

ملامت و اهــــانت های بسیــــار می شنــــوی     ای مؤمنـــــان من هــــم منصـــــــور شـــــــدم

بر همین مبنا اصطلاح “حاق عاشیقی” (عاشق حق) برای برخی از عاشیقها بکار رفته است . بدیهی است منظور از عاشق حق همان عاشق خداوند تبارک و تعالی می باشد.

یکی دیگر از نشانه هایی که آگاهی می دهد این عاشیق های پیرو طریقت و مکتب اردبیل ، انتخاب عنوان عاشیق را بر اساس وابستگی به طریقت عرفانی برای خود برگزیده اند ، ملاحظه بکارگیری تخلص هایی است که در اشعارشان داشته اند. دقت در مفهوم اصطلاحی تخلص برجستگان آنها ، سر منشاء عناوین عرفانی و صوفیانه را آشکار می سازد . اگر چه این موضوع احتیاج به یک مقاله ی مفصل و پژوهش مجزا دارد ، لیکن ضمن اینکه اشاره وار به برخی از تخلص ها نظر می کنیم ، به همراه آن جایگاه علی ع در اشعارآنها را مرور می نماییم .

  1. شاه اسماعیل خطایی:

 شکوفایی عاشیق ها با روی کار آمدن شاه اسماعیل مقارن بود . رشد این سبک شعر سرایی با پشتیبانی عملی شاه اسماعیل ممکن شد. چرا که این بنیانگذار سلسله ی صفوی خود همچون عاشیق ها شعر می سرود و آثار بسیاری نیز در این سبک از ایشان به جا مانده است. وی که برای پیروان طریقت مرشد بود ، آثار منظوم پر باری از خود بجا گذاشته است . در واقع پرداختن به محتوای اشعار انگیزه ی سرایش وی بوده است نه صرفا علاقه به شعر و یا داشتن ذوق شاعرانه. در واقع اسماعیل به عنوان پیر و مرشد مبلغ اندیشه های طریقت بود. بر همین مبنا برای خود تخلصی نیز برگزید که بار مفهومی مکتب صوفیانه را به همراه داشت و آن عنوان “خطایی” می باشد. اما چرا شاه اسماعیل تخلص خطایی را برگزید . در این خصوص اگر به داستانی که در باره گشودن قبر “حر” و بازکردن دستمال از تن زخمی او  که به قولی  حضرت سیدالشهداع آن را بسته بود نظر نداشته باشیم ، می توانیم به مفهومی که “خطا” در اصطلاح عرفانی دارد استناد نماییم . آنگاه که شاه اسماعیل پیر و مرشد اعظم محسوب می شود بدیهی است این عنوان را که ذکر شد برای خود برگزیند . از اشعار شاه اسماعیل معلوم می شود که وی عارف و صوفی بزرگی بوده . بسیاری از اشعار شاه اسماعیل معلوم می نماید که او بعنوان یک عارف و صوفی بزرگ گرفتار غرور و تکبر نشده و در هر حال ضمن خطا کار دانستن خود از خداوند بخشش طلب می کرده است.[۱۸] و لذا تخلص خطایی را برگزید چرا که “خطا” در مفهوم صوفیانه و عرفانی عبارت است از : لغزش های سالک در حالت شور و جذبه عشق “[۱۹]

 خطایی  بر این نظر است که درویش و صوفی بودن به زبان نیست بلکه باید اهل بود و مرد عمل شد . برای همین چنین می سراید که:

دیل ایله درویش لیگ اولماز     حالـی گرک یؤل اهلــــی نین

آرالیییـــن میـــــن چیچـــکدن     بالی گرک یول اهلــــی نیـــن [۲۰]

ترجمه:

به زبان درویشی حاصل نمی شود     باید پیرو طریقت اهل حال باشـــــد

جستجوگـــر از میــان هــزاران گل     اهــل طریقت انگبیـــن به دست آرد

وی که مرشد کامل است چنین نصیحت می کند :

صوفی الین ، آلیب ساتما     حالا نینــــا حـارام قاتمـا

یولون اگری سینه گئتمــه     دوغــرو یولا نظــر ائیلــــه[۲۱]

ترجمه:

صوفی خراب را خرید و فروش مکن     حـــــلال را با حــــرام در نیــــامیـــــز

به راه کــــــــــــــــج وارد نشـــــــــــــو    به راه راست نظـــــــــــر داشتــــه باش

شاه اسماعیل خطایی در ترویج تشیع و مدح و تمجید امام اول شیعیان امیر مومنان حضرت علی ع پیش قدم بود و ابیات بسیاری در این مورد از خود بجا گذاشته است. در مطلع قزل هایش با این بیت برخورد می کنیم:

ایلرم بونیاد بن ده (من ده) أول از نامی خدا     ئول یاراتمیش سرّ مردانی علی المرتضـــی [۲۲]

ترجمه:

می نهم بنیاد من هم اول با نام خدا     آن آفریننده سرّ مردان علی مرتضی

شاه خطایی در نصیحت نامه تعلق خاطر خود به علی و ال علی را چنین به نظم در آورده است:

کرم کانی علــی دن حاشـــا لله     هاچان ئوز چاکــرینی اُّده گوم راه

مُحبِ شاه ئولان درماندا قالماز     چیخار آیدین لیغا ظولمت دا قالماز

قویما شاه دامنینـــــی  دایم الدن     یاپیش سیلسیله سینه جان ئو دیلدن

چالینما دورد یانا باغلان علی یه     ارنلر ســــروری شــاهه ولایــــه[۲۳]

ترجمه: 

حاشا لله ،علــــــــ«ی آن کان کــــــرم     کجا چاکـــــر خود را گمــــراه مـــی کند

آنکه محب شاه است درمانده نمی شود     به روشنایی می رسد در ظلمت نمی ماند

دست از دامن شـــــاه هیچــــگاه نـکش     توســـــل کــن به ســــلسه اش از جان دل

متوسل شو به علـــی  هر ســــو مـــرو     به ســـــرور پیــــــران، شـــــــــاه ولایت

           در جایگاهی که شاه اسماعیل به عنوان مرشد کامل طریقت از  تخلص با مفاهیم عرفانی و صوفیان استفاده می کند و آنگونه به حضرت علی ع ادب می کند ، بدیهی است پیروان وی نیز چنین تابعیتی از او خواهند کرد.

  • عاشیق قوربانی:

 او که از طلایه داران و سرامدان صاحب معرفت  و هنر عاشیقی به شمار می رود ؛ در اوایل قرن دهم هجری قمری (۱۶٫م) در زمان شاه اسماعیل صفوی زندگی می کرد . آثارش نشان می دهد به شاه دسترسی داشت . بین آنها بی واسطه روابط مرید و مرشدی جاری بود . بنظر می آید “قوربانی” تخلص این عاشیق بوده است . مدرکی وجود ندارد که نام او را قوربانی ثبت کرده باشد . اما در اشعارش تخلص قوربانی دارد. ممکن است نام و تخلص وی یکی باشد . در هر دو حالت  مفهوم و بار عرفانی کلمه  “قربان” کاربرد پیدا کرده است.  قربان یعنی هر چیزی که بوسیله آن بسوی خداوند تقرب پیدا کردن[۲۴]. اگر نام وی قربانی بوده ضرورتی ندیده است که تخلصی بغیر از همان نام در اشعارش بکار برد.

قوربانی چگونگی ورود به راه سالکان را در اشعارش شرح می دهد . می گوید از خواب غفلت  بیدارم کردند . مرا با نوشاندن آب کوثر بابهای معرفت را آموختند . آنگاه به خود خطاب می کند که چرا در دریای غم غوطه ور شده ای ،صیقلی بر زنگار دل خود بده که عاشق باید قربانی معشوق شود. 

یاتمیشدیم اوستومه گلدی ارنلــــر[۱]     سفیــل ، نه یاتمسان ، اویان دئدیلر

اویاندیم ، غفلتدن آچدیــم گؤزومو     آل ، آب کوثردن ایچ ، قان ، دئدیلر

اویاندیم غفلتدن ، آچدیــم گوزومو     ارنلــر پاینــه ســورتـدوم اؤزومــو

دیندیردیلر حاق سؤیلدیم سؤزومو     دوخســـان میـن کلمه بیــان دئدیلـــر

قوربانی ، باتیبسان غــم دریاسینا     اووچـونـون مسکنـــی داغ آراسینــا

بیر صیقل وئرسنه کؤنـول پاسینا     عاشیقـــــی معشوقه قوربان دئدیلــــر[۲۵]

ترجمه:

در خواب بودم پیران به خوابـــــم آمدند     کاهـــل ، چه خوابیده ای ،برخیز گفتند

بیدارگشتم، از غفلت باز کردم چشمم را     بگیر ،بنوش از آب کوثر، بدان ! گفتند

بیدارگشتم، از غفلت باز کردم چشمم را     به پای پیــــــرها انداختــــــــــم خود را

به زبانم آوردند ،سخن حق بازگو کـردم      نــــود هـــــزار کلــــــــــمه را آموختند

قربانی ،غرق دریای غـــــم شــــــده ای     میان کوه ها تیــــررس صیــــاد شده ای

صیقلــــــی بر زنـــــــــــــــگار قلبت ده     عاشق را قربانـــــــی معشوق گفتــــه اند

قربانی که اصطلاح خواب غفلت را بکار برده به معنی  ” غافل بودن  دل از حقیقت است”[۲۶] . در غم فرو بودن در سلوک عرفا “بند اهتمام طلب معشوق ” است [۲۷] و صیاد “مقام جذبه “[۲۸] است. با این بیان قربانی خود را در جذبه حق تعالی صیدی برای صیاد می نامد . و نهایتا اشاره می کند که عاشق باید قربانی معشوق شود. با این مصرع آخر هم مفهوم تقرب و فدا شدن در راه خدا را بکار برده و هم بر تخلص خود مصداق معنایی کاملی ارایه نموده است.

قربانی در شعر دیگری معلوم می کند که سرحلقه پیران طریقت و سردار آنها ، حضرت امیرع است. حتی حضرت را “وجود مطلق ” (شهر )[۲۹]  و “محل توجه دل و قبله ی حقیقی وجه حق و جمال مطلق (قبله گاه)[۳۰] می خواند که قوربانی به او روی آورده است:

بیــر شهره واردیم ، اوغــرادیـــم شاها     ارنلـــــر ســـــرداری او قبــــــله گاها

قوربانی دئر: چونکــــی باتدین گوناها     قضاسی مومکوندور ، سرده گاهی وار [۳۱]

ترجمه:

وارد شهری شدم جستجو کردم شاه را     مرشــــد ســـــــرداران آن قبـــــــــــــله گاه را

قربانی  گوید گــر در گناه فرو رفتـــی     می توان جبران کرد،گاه ممکن است خطا کرد

شعرهای این عاشیق عارف پربار از مفاهیم بلند عرفانی است . در هر مرحله ای به نکات جدیدی اشاره دارد. در شعر دیگری به نوشیدن آب کوثر از عطایای داماد حضرت رسول (ص) اشاره کرده و ادامه می دهد که : ” من خواسته خود را از قنبر ، غلام حضرت علی (ع) طلب کردم اما خودحضرت کرامت کردند و “بوتا” عطا فرمودند. “بوتا” که همان  “بوته”در طریقت عارفانه است “وجود سالک مبتدی “[۳۲] را گویند. [۲]  در واقع حضرت علی (ع)  با دادن بوته یا همان غنچه گل به قربانی، شایستگی ورود وی به جرگه سالکان را عطا فرموده اند . این معنا را شاعر با بکار بردن اصطلاح عرفانی “یا من العطاء ”  تکمیل و تایید می کند.عطا چیزی است که از ناحیه حق بر بندگان فایض می شود. [۳۳] و جامی که در شعر به قربانی عطا شده در اصطلاح عرفا  “جام و ظرف معرفت ” است[۳۴]:

بیر کیمسَنَه گلدی منیم اوستومه     یازیلـــــــی شــــــأنینه یا من العطا

امام اولا ، داماد احمد مرســــل     دولـــــدوروب جامینی ائیلدی عطا

ترحّم ائیلدی آبـــی کوثـــــر دن     اونونچون کئچمیشم جان ایله سردن

ایستدیم مطلبیم پایــــــی قنبردن     کـــــرامت ائیلــــدی منه بیــــر بوتا [۳۵]

ترجمه:

کســــــــــــی آمـــــــــد به خــــــــواب من     در شأن او نوشته شده است یا من العطا

امام باشــد ، داماد حضـــــرت مرســــــل     جام را پـــر نموده و به من عطا کــــــرد

از آب کوثـــــــر با ترحـــــم عطا کــــــرد     بـــرای ایـــن از جان و تـن گذشتـــــــــم

به پای قنبر افتاده حاجتم را طلب می کردم     کـــرامتـــــــم کـــــــرد یک دستـــــه گل

قربانی در ادامه  نشان می دهد که به مقاماتی نایل شده و جان و صبر و قرارش از کف رفته و قامتش از سوز عشق همچون کمان شده است:

عشق الیندن ناموس ،عاریم قالمادی     نه بیر صبریم ، نه قراریم قالمادی

قوربانـــی یم ،اختیاریـــــــم قالمادی     دؤنموشـــــــم کامانا ، قددیـــم دوتا [۳۶]

ترجمه:

نماند عار و ناموسم از درد عشـــق     صبـــــــــر و قـــــــــــــرارم نمانـــــد

قربانی هستم ، اختیار از دستم رفته     قامتم چون کمان شده ، تنم خمیده است

در توضیح دوبیت یاد شده می توان گفت که قربانی متاثر از تعلیمات عرفانی نظر به “وحدت وجود” داشته است

عاشیق قربانی در شعر دیگری پس از استمداد از حضرت امیر (ع) ،به شجاعت حضرت در جنگ خیبر [۳] ، درس گرفتن انبیا از آن حضرت و به حرکت در آمدن تابوت در هنگام تشییع جسم شهید آن حضرت اشاره و بر ولایت ، مرشدی و ساقی کوثر بودن حضرت تاکید می کند:

دامنده قالمیشـــــام یئتیش دادیمــه     اؤزونو خیبره یئتیرن علـــــــــی

اودم ذوالفقــــاری چکــــــن زبانه     دینسیزلری دینه گتیرن علــــــی

نئچه ایل ذوالفقاری نه ئیرده قالدی     نچه مین انبیا سندن درس آلــدی

اوزونده نقابی بیر عرب گلــــــــدی     اؤزو اؤز تابوتون گؤتورن علی[۴]

شیعه شک ایلـمه علـــــــــــی ولیـــه     شــــــــــــــاه ولایت ، نور جلیـه

اشارت ائیلــــدی گؤیده کــــــی گونه     گونو گون اورتادان گتیرن علـی

منیم پیریم کـــوثر اوستـــه ساقیــــدی     مؤمنلـــرین ئیری جنت باقیـــدی

قوربانی نین بوگون موشکل چاغیدی     جمعی موشکوللری بیتیرن علــی[۳۷]

ترجمه:

در پرتگاه قرار گرفته ام ، به فریادم رس     ای که خود را به خیبر رساندی، علــــی

آن دمــــی که ذوالفقــــار زبانه مـــی کشد     بی دین ها را به دین آورنده، علــــــــــی

سالهایــــــی ذوالفقــــــارش کجا مانده بود     چند هــــــــزار انبیا از تو درس آموختند

بر صـــورتش نقــــاب، آن عــــرب آمــــد     خود تابوت خود را برداشت، علــــــــــی

ای شیعه شک مکن به علــــــــــیِ ولــــــی     به شــــــــــاه ولایت، آن نــــور آشــــکار

اشاره کرد به آفتـــــــــــاب در آسمـــــــــان     آفتاب را هنگام نیم روز فرود آرنده، علی

پیـــــــر من ساقــــــــــــی کوثـــــــــر است     جای مؤمنــــان در بهشت ابـــــــــدی است

امــــــــروز ایام سخت قوربانـــــــــــی است     همه ی مشکلات را مشکل گشا، علــــــی

قربانی در شعر دیگری می گوید هنگامی که کنار پیرش نشسته بود ، به او باده می دهند . گرفته و می نوشد . پس از آن “بلی” می گوید . در واقع باده که به معنای عشق صوفیانه مبتدی است[۳۸] چشم باطنی شاعر را بینا می کند اوبه شاعری خود واقف شده می یابد که باده دهند شاه مردن حضرت علی ع است . بارسیدن به این مقام ، قربانی در می یابد که در مقام شاعری قرار داشته و در منزلت رفیعی بوده اما نمی دانسته و تا قبل از رسیدن به این مرحله استاد خود را نمی شناخت لیکن در این مرحله در می یابد که راهنما و یاور او علی شاه مردان بوده و با گفتن بلی به اطاعت آن حضرت در آمده است . معنای دیگر و شاید غالیانه می توان بکار برد به این ترتیب که شاعر با نوشیدن باده معرفتی کسب کرده و با حضرت علی ع پاسخ “بلی” داده است. ضمن اینکه باید خاطر نشان کرد “بلی” اشاره شاعر به  “آیه ۱۷۲ از سوره اعراف “است.آیه دلالت دارد بر اینکه تمامی افراد بشر در عالم ذر مورد استشهاد واقع شده و یکایک ایشان به ربوبیت پروردگار اعتراف نموده اند(و اِذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم ، الست بربکم قالوا بلی شهدنا)[۳۹]

اُتورموشدوم “تک توکلونون”[۵]  باشیندا     اوجاق قیراغیندا پیرین توشونـــدا

مانا باده وئردیلـــر صفر آییـــن بئشینده     آلدیم نوش ائیلدیم دئدیم “بلـی” دی

شاعیریدیم شاعیــر لیگیمـــی بیلیردیـــم     ایندی بیلدیم شاه مردان علیـــــدی[۴۰]

ترجمه:

بر بالای “تک توکلو” نشسته بودم     کنار اجاق و نـــــــــزد پیــــــــرم

باده ام دادند در پنجــم ماه صفــــــر     گرفتـــــــم نوشیـــــدم گفتم :بلــی

شاعـــــر بودم می دانستم شاعــرم     اکنون دانستم علی شاه مردان است

نوشیدن جرعه ای از آب کوثر و گرفتن “بوتا ” آنچنان تغییری در قوربانی عاشق بوجود آورده است که حتی نوشتن تقدیرش توسط قبله و مرشد کامل حضرت علی ع صورت می گیرد. به این مسئله در سبک شعر “دئییشمه”[۶] اشاره میکند. وی به سوال شاعری به نام “ده ده یئدیار” (بابا یادگار) از چیستی تقدیر و کیستی تقدیرگر و تقدیر نویس چنین پاسخ می دهد:       

سوال ازطرف ده ده یئدیار:

مندن سلام اولسون جاوان عاشیـــقا     آلنیمیزدا یازی نه ایرنگیـدی

یازدیران کیم ایدی ، یازانی کیمیدی     الینده قلمـــــــی نه ایرنگیدی

ترجمه:

ســـــــــــــــلام بــر تو ای عاشـــــــــق جوان     نوشته بر پیشانیمان چه رنگی است؟

چه کسی آمر نوشتن ، چه کسی نویسنده است     قلــــــــــم در دستش چه رنگی است؟

جواب از قربانی:

آل جاوابین وئریــــم ، ده ده یئـــدیار     آلنیمیزدا یازی آل ایرنگیدی

یازدیرانی اللاهدی ، یازان اول امیر     الینده قلمـــــی آل ایرنگــیدی [۴۱]

ترجمه:

بگیر جوابت را بگویــــم ، ای بابا یادگار     نوشته بر پیشانیمان به رنگ سرخ است

خداوند آمر ، نویسنده حضرت امیر است     قلم در دستش به رنگ ســــــــــرخ است

اکنون عاشیق قربانی می داند که ساقی کوثر دردهای دردمندان را دوا می کند . مداوا شامل جسم و جان می شود:

شوکور درگاهینا قادیــر آللاهین     محمد دینینـــی بیان ائیلــــدی

صیدقینن چاغیرسان ،‌ساقی کوثر     هامی دردلیلره درمان ائیلدی[۴۲]

ترجمه:

شکـــــــــر به درگاه خـــــدای قادر     محمد دیـن را بیـان (ابـلاغ) کــرد

گر با صداقت صدا زنی ساقی کوثر     درد همه دردمندان را دوا می کند

او با رسیدن به این مقام اعتقاد پیدا کرده است که شاه مردان شافع او در روز جزا خواهد شد:

اول باشــــدان بئلـــه یازیلیب یازی     کیملر گئدر ، دونیا سندن ایراضی

شاهیم شفاعتچی، حاق اؤزو قاضی     قوربانــــی یام ، ایشیـم آرالار منیم[۴۳]

ترجمه:

از ابتــــــدا چنیــــــن نوشتــــه شـــــد تقـــــدیر     چه کسانی می روند؛ راضی از دنیایشان

شاهم شفاعت کننده ، حضرت حق قاضی است     قربانش شــــــوم ، گره گشــــای من است

قربانی که ارادتمند بارگاه مولای خود شده ، به مقام خرقه پوشی رسیده است . خرقه پوش شدن بغیر از پوستین به تن کردن است.خرقه پوشیدن علامت سرسپردن به شیخ طریقت ، صلاحیت و سلامت ظاهر است. خرقه دو نوع می باشد : خرقه ارادت و خرقه تبرک ، خرقه ارادت را پیر به مرید صادق می پوشاند و خرقه تبرک را مرید از پیر می خواهد به عنوان تبرک بر او بپوشاند. خرقه ی اول را به غیر صادق پوشاندن ممنوع است و خرقه ی تبرک را به هر کس که حسن ظن دارد می دهند. [۴۴] و قربانی به پوشیدن خرقه ارادت نایل شده زیرا درویشی است که تفاوت پوستین و خرقه را فرا گرفته است :

قوربانی قورباندی شاهین درینه     درویش بیلر خیرقه ندی ، دری نه[۴۵]

ترجمه:

قربانی قربانِ درگاه شاه است     درویش  داند خرقه چه و پوستین چیست

اعتقاد قربانی به مولا علی (ع)که نور جلی است بیش از اندازه می باشد . برای همین عاشیق می گوید اگر با صداقت آن حضرت را طلب کنی او مددرسان می باشد:

بوگون بیر نورانی کیمسنه گؤردوم     گؤر جگیم چاغیردی:یا مرتضی علی

صــدقینن چاغیرسان تئز یئتــردادا     دیللــرده سؤیلنیـــر یا مرتضــی علـــی[۴۶]

ترجمه:

امروز دیــــــدم مــــــــردی را نورانـــــــــی     همان دم  صدا زدم: یا مرتضی علـــی

گر با صداقت فریادش زنی، به یاری می­رسد     بر زبان ها جاریست، یا مرتضی علی

قربانی در توصیف پیر پیران خود که با عنوان ترکی  “آغالار آغاسی” به زبان می آورد حضرت علی ع را مملو از نور معرفی می کند .می دانیم که در نزد عرفا نور به معنای “اسماء الهی” است [۴۷] . بنا بر این قربانی امیرمومنان ع را تبلور اسماء الهی معرفی می کند.دومین شکلی که می توان شعر را ترجمه کرد  این می تواند باشد که یازده تن فرزندان حضرت امیر ع  و فاطمه زهرا س اعضای حضرت علی هستند و آنها نیز آکنده از نور – اسماء الهی – می باشند. در این شکل ترجمه نیز معنای تبلور اسماء الهی بودن شامل همه ی یازده امام و فاطمه زهرا س می شود. قربانی سپس می افزاید نوای حضرت امیر از مشرق تا مغرب و به برداشت دیگر از مغرب به مشرق به گوش می رسد. اگر معنای دوم را برداشت نماییم که برداشت عرفانی تلقی می شود این معنا حاصل می شود  که از “مغرب”[۴۸] جسم دنیوی صدای حضرت علی ع به  “مشرق”[۴۹] جان فرا می رسد:

اون بیر اوغولو واریدی ، بیر آناسی     نوریله دولودو اونون اعضاسی[۷]

مغـــــریبدن مشــــرقه گلیر صداســی     دیللره سؤیلنیر یا مرتضی علی

نورانــی دئدیگین نوره ، مرتضی دی     مدینه دئدیگین بیزیــم طرفــدی

قوربانــی دئر: آغام اصیـــل عربــدی     آغالار آغاسی یا مرتضی علی[۵۰]

ترجمه:

یازده پســـر داشت، بایک مادرشــــــــــان     آکنــــــده از نــوراست اعضـــــای تن او

بگوش میرسد صدایش از مغرب تا مشرق     بر زبان ها جاری ست، یا مرتضی علی

گر نورانـــی گویـــی، نور مرتضـــی است     مدینه گر گویی در سمت و سـوی ماست

قربانی گوید: آقایـــــم عـرب اصیــــل است     آقای آقایان (پیر پیران)، یا مرتضی علی

  • خسته قاسیم :

 خسته قاسم حدودا ۱۰۸۱ خورشیدی (۱۷۰۲٫م) در روستای “تیکمه داش ” در ۷۸ کیلومتری شرق تبریز به دنیا آمد. در سن ۷۶ سالگی به سال ۱۱۵۷ خورشیدی (۱۷۷۸٫م) وفات کرد. وی در مکتبخانه ی ملای روستای تیکمه داش درس خوانده است. برای ادامه ی تعلیم به یکی از مراکز علمی دوران خود “مسجد شیخ صفی” در اردبیل رفته ، در این ایام وی به دنیای عاشیقی راه یافته است. قاسم در ادامه به شهر های قم و نجف سفر کرده و دورانی از عمر خود را برای تحصیل علوم دینی در آنجا  سپری کرده است . به همین دلیل اشعارش با مضامین عرفانی ، اسلامی آمیخته است. در علت لقب “خسته ” برای این شاعر عاشق ، نظرهای گوناگونی مطرح است. می گویند در سفر به داغستان بیمار می شود ،‌سپس به لطف حضرت علی ع شفا پیدا می کند. به این ترتیب لقب “خسته” (بیمار) برای او می ماند.[۵۱]. البته قائلین به این معنی باید مجهولاتی را معلوم کنند . اول اینکه ممکن است واقعا شاعر مدت زمانی بیمار بوده باشد. اما نمی توان مدعی شد آنی که اشعارش پربار از مطالب عرفانی است از تخلص خسته با مفهوم عرفانی استفاده نکرده اما فقط به دلیل اینکه بیمار بوده از عنوان خسته استفاده کرده است . “خسته” و “خسته دل” در گروه اصطلاحات عرفانی جای دارد و به نوشته ی دانش پژوه به معنای “وامانده ی طریقت”[۵۲] می باشد. شاید شاعر در سیر و سلوک خود به بیماری مبتلا می شود ؛ همین موجب می گردد از اهداف خود برای مدتی باز مانده باشد و بر این اساس با بکار بردن خسته برای خود مراد عرفانی آن را معنا کرده است. دو دیگراینکه از چه تاریخی لغت خسته مترادف بیمار در زبان آذری بکار رفته است ؟ بویژه اینکه اصلا این لغت از زبان فارسی گرفته شده است.

عاشیق قاسم خطاط توانایی بوده و به قلم خود چندین بار قران کریم را رونویسی کرده بود. به نوشته سیامی ، مزار این شاعر عارف در روستای زادگاهش تیکمه داش قرار دارد.(۱۳۷۳) خسته قاسم که بسیار پایبند مذهب شیعه است در یکی از شعرهای غامض، پر معنای ردیفی و شورانگیزش به چگونگی راه یافتن به حلقه رهروان سیر وسلوک الهی اشاره های عارفانه دارد:

بارات گئـــجه سینده اؤستومــه گلــــدی     گؤستـــردی اوزنو ، ماهتاب منـــه

ایکـــــی ملائـــکه دن نور دیــرکلنــدی     نمایان گــــــؤرونـــدی آفتـاب منـــه

ازلــدن اوخـــــودم ذکــــــر خدامــــــی     دیلیمده ازبــــردیــــر حقّین کلامــــی

مبارک دستینده بلــــــــوردان جامـــــی     بیر قدح ده ایکی جور وردی آب منه

باشیــــم بلالیدیــــر گــــؤزو یاشــــلییام     قولاغ آســـاز من دردیمـــــی باشلییام

آتام ابراهیـــــــم دیر تیـــکمه داشـــلییام     اوردا سالینیبدیـــر رختـــخواب منـــه

“خسته قاســــم” دئیر دسترست اولـــدوم     شاه الیندن باده ایچیب مست اولـــدوم

بیر نئچه گون شیخ صفی ده بست اولدوم     اوندا بیان اولـــــدو دؤرد کتاب منـــه[۵۳]

ترجمه:

به سویــــم آمد شب برات گـــرفتن     نشــــان داد خود را مهتاب بر مـــن

از دو ملائــــکه نـــور بــرخـاست     آفتاب آشکارا نمایان شـــد بر مـــــن

از ازل کــــــــرده ام  ذکــر خدا را     کلام حــــق جاری ست بر زبانـــــم

در دست مبارکش جــام بلـــــورین     در یک قدح دو گونه آب کرد عطایم

پر بلا هستــم  چشمانـــــــــم پر آب     گوش فـــرادهید بیان کنم دردهایـــــم

پدرم ابراهیــــم، اهل تیکــــمه داشم     آنجـــا گسترده است رخت خوابــــــم

“خسته قاسـم” گوید طابـــــع شــــدم     باده از دست شاه نوشیده مست شــدم

چند روز در شیخ صفی بست نشستم     آنگاه چهار کتاب بیـــــان شد بر مــن

شاعر با بکار بردن “مهتاب” در بیت اول و ظهور “آفتاب” به هنگام  شب در بیت دوم ، ظهور تجلیات در خود “مهتاب و یا ماه رو ” و تابیدن نور خداوندی “آفتاب”[۵۴] بر وجودش را وصف کرده و در همین مقام است که برات دریافت می کند. این دو بیت تداعی کننده ی شعر لسان الغیب می باشد که می فرماید:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی     آن شب قدر که این تازه براتم دادند

وی ادامه می دهد که از ازل ذاکر خداوند بوده و به این ترتیب آیه ۱۷۲ سوره ی اعراف را که قبلا مفهوم آن توضیح داده شد را مورد اشاره قرار می دهد.

شاعر با بکار بردن اصطلاح “جام”[۵۵] که به معنای ظرف معرفت است واصطلاح “قدح”(۱۳۷۹،ص۵۷)  که به معنای تجلی جلوه الهی است و “آب”[۵۶] که مفهوم معرفت را به همراه دارد این معنا را می رساند که با دریافتن جام معرفت در یک آن با تجلی جلوه های الهی به دو معرفت دست یافته است . قاسم با استفاده از کلمه ی “بلا”[۵۷]  که به معنای در معرض امتحان قرار داشتن بکار می رود خود را در چنان وضعیتی معرفی می کند که مبتلا به دردی شده که طاق تحمل ندارد . خسته قاسم  با بکار بردن لقب”شاه” برای حضرت امیر ع و از دست وی نوشیدن “باده” که مفهوم هستی مطلق را دارد به منزلت “مستی”[۵۸] می رسد که سرمستی کامل و از خود بیخود شدن و اهل جذبه و سُکر بودن است. او می گوید با بست نشستن در شیخ صفی و چند شب انتظار کشیدن توانسته است به این مرحله برسد و چهار کتاب بر وی بیان گردد .  

عاشق قاسم در مشاعره با “لزگی احمد” می گوید از طریق حقیقت به ارکان عالی دست یافته و از دست شاه که منظور امیر مومنان ع است باده نوشیده است. با توجه به اصطلاحات بکار برده شده ی عرفانی مفهوم شعر چنین خواهد بود که :از طریق آگاهی به صفات خداوندی “حقیقت”[۵۹] به کمالاتی از ارکان (ارکان حقیقت :‌علم ، حلم ، رضا ، شکر ، اخلاص)  رسیده[۶۰] و از دست علی ع باده عشق الهی نوشیده است:

گل سنه سؤیله ییم آی لزگی احمد     سالمیشم هر یانا صدا گلمیشم

حقیقتدن خوب ارکانا چاتمیشـــام     شـاه الیندن ایچیب باده گلمیشم[۶۱]

ترجمه:

بیا با تو بگــــویــــــــــــم ای لزگـــــی احمد     در همه جا بازگو کرده و آمده ام

که از طریق  حقیقت به ارکان خوبی رسیدم     از دست شاه باده نوشیده آمـــــدم

عاشیق در شعری با ردیف “آستاناسینا” چنان ترنم می کند که گویی همچون آهویی سرگردان بوده و به درگاه شاه مردان پناه آورده است. او با بکار بردن اصطلاح “کوی”[۶۲] خود را نایل آمده به مقام عبودیت  معرفی می کند و با وام گرفتن کلمه ی “آستان”[۸] [۶۳] اظهار می کند که اعمال و عبادات زهد وتقوی  را به جای می آورد. قاسم می افزاید با “چله نشینی درویشانه”[۹] ، جان و دل خود را محل استقرار اسماء مقید الهی “عرش”[۶۴]  کرده است . در ادامه باز تاکید می کند که مولای او شاه مردان علی ع است:

آی آقالار ، مســــلمانــــلار     من دوشـــــدوم آستاناسینا

دولاندیــــم ســر کـــویینــه     من دوشــــــدوم آستاناسینا

آهـــولار اوتـــلار چمنـــده     گؤنلومدی عـــرش زمینده

درویشین قیرخلار جمعینده     من دوشــــــدوم آستاناسینا

خسته قاســـــم ائتمه فغــــان     اوره یین اولماسین آل قان

منیم مؤلام شــــــاه مــــردان     من دوشـــــدوم آستاناسینا[۶۵]

ترجمه:

ای آقـــایــان، مســلمــانـان     به آستــــــــــــــــان او افتــــــــــــــاده ام

چرخیدم بر سر کـــوی اش     به آستــــــــــان او افتـــــــــــــــــــاده ام

آهوان سیر کنند در چمنزار     میلم رو به عرش است خودم در زمین

در جمــــع چلـــــه دراویش     به آستــــــــــان او افتــــــــــــــــــاده ام

خسته قاســـــم افغان مکـــن     دلت را مکـــــــــــــن گلــــــــــــــــگون

مولای من شـــــاه مــــردان     به آستـــــــــــــان او افتـــــــــــــــاده ام

 خسته قاسم در شعر “مرتضی علی دیر منه معلم” ابتدا به کمال علمی خود که مجتهدین و عالمان خودپسند[۱۰]  در برابر او ناتوان هستند ، اشاره می کند . سپس کبر و دنیا طلبی را نکوهش می کند و… بازهم تمامی آن چنان کمالات را به شاه شاهان ، مولا و مرشدش علی ع نسبت می دهد:

اؤزون عاریف بیلیب ، منی دیندیرن     خود پسنده معلوم اولور کمالیــم

قیرخ سکگیز معناسی بیان ائیلـــــرم     تاپمایا مجتهد ، بیلمه یه عالـــــم

خود پسند دئییلـــــم بیل حالیم یعنـــی     گؤزومه گلمز هئچ دونیای دنــی

هرکیــم واقعه ده به یه نمــــز منــــی     معلوم اولار وئره بیلمز جوابیــم

فردوسی دئییلــــم غزلـــــخوان اولام     چادارا بــزه نیب زرفشــان اولام

نه ده یزیـــد کیمـــی کســرشان اولام     شاهلارین شاهیندان آلمیشام تعلیـم

“خسته قاسم” دئیر سیرریم اولدوفاش     مجنونا فرزندم ، فرهــادا قارداش

مرشدیم علی دیر یئریــم تیکمــه داش     مرتضــی علــــی دیر منه معلــــم[۶۶]

ترجمه:

ای که خود را عارف دانی و خطابم کنی     کمالـــــم بر خود پسند آشکار می شـــــود

چهــــــل و هشت معنا را بیـــان کنــــــــم     نتواند پیدا کند هیــــچ مجتهد و عالمـــــی

خود پسند نیستـــــم ، حالــــم را بــــــــدان     به چشمـــــم نمــــــی آید دنیـــــــای دون

در حقیقت کســـــی مـــرا نمــــــــی پسندد     معلـــــوم است؛ نمـــــی تواند جوابم دهد

فردوســــی نیستـــم غـــزل خوان باشــــــم     خود را با چادر بیارایم و زرافشان باشم

نه همچون یزید موجب کسر شان باشــــــم     از شـــــاه شــــاهان تعلیـــــم گرفتــــه ام

خسته قاســـم می­گــوید ســـرّم فاش شـــــــد     مجنون را فرزنـــدم ، فرهــــاد را برادر

مرشدم علــــی است وطـــن تیــــــکمه داش     مرتضـــی علــــی (ع) است مرا معلـــم

شاعر عارف با اینکه می گوید:

فردوسی، فضولی، حافظ، نسیمی     اونلار یازدیغی آیه منده دیر[۶۷]

ترجمه:

فردوسی، فضولی، حافظ، نسیمی     آیه های نوشته آنها نزد من است

مجددا در شعر “یوزمین تجنسیم وار” (صدهزار تجنیس دارم) به برتریهای علمی و ادبی خود که تحسین صاحبان معرفت را برمی انگیزد و نفس افلاطون را بند می آورد ، اشاره می کند. آنگاه همه ی آنها را متعلق به شاهی می خواند که شاعر از دستش باده نوش شده و چندین مدعی را خرقه پوشانده است:

محروم اولماز شاه الیندن نوش ائدن     نئچه مدعی لر نمدپوش ائده ن

قال قاتیب سؤزیمه ایلـــمه سین سس     اما نتدیر گفتاریمه گــوش ائده ن[۶۸]

ترجمه:

کسی که از دست شاه باده نوشیده محروم نمی شود     آن که چندین مدعـــــــی را خــــرقه پوشانده

قیــــــل و قــــــــال نکـــــــــــرده سکــــــــوت کنید     سخنانم امانت است برای آنکه گوش فرا دهد

خسته قاسم با همه ی کمالاتی که از خود شمرده بود آرزو می کند همچون قنبر ، غلام حضرت علی (ع) شود:

ایسترم چارده معصومی     اونلار بیلر اخلاصیمــی

علـــی یه خسته قاسیمــی     قنبر کیمی غلام گؤردوم[۶۹]

ترجمه:

طلب می کنم چهارده معصوم را     آنها اخلاص مرا می دانند

برای علــــــــی خسته قاســــــــم     همچون قنبــــــر غلام باشد

وی چهارده معصوم ع را به گل تشبیه کرده ، علی ع را پیر خود می خواند:

اون دورد دسته دیر گولوموز     کلمه گتیرمز دیلیمیز

شـــاه مــردان دیــر پیریمیــز     سلمان اونا دایه گلدی[۷۰]

ترجمه:

گلهایمان چهارده دسته هستند     کلـمه ای به زبان نمی آید

شـــاه مــردان پیــرمان است     سلمان برای او خادم است

شاعر با اشاره به حدیثی منقول از حضرت امیر ع که فرموده اند:”من قران ناطق هستم”. آن حضرت را به نور ، خورشید و ماه تعبیر می کند:

آلتی مین آلتی یوز آلتمیش آلتی آیه دن     نور انور شمس قمر ناطق قران بیزیم[۷۱]

ترجمه:

ازشش هزارو شش صد شصد و شش آیه     نورانور شمس و قمر قران ناطق از آن ماست

ولیکن با همه ی مراتب شان ، مقام و منزلتی که برای مولا علی ع قائل است ، آن حضرت را شاگرد حبیب خدا محمد مصطفیص معرفی کرده در عین حال با ظرافت روشن می کند که پیامبر اکرمص از کسی تعلیم نگرفته است:

او کیمدی ، استادی یوخ پیری نین

….

آتام علی اوستادی یوخ پیـــری نین[۷۲]

ترجمه:

او کیست که استــــادش پیـــر ندارد

….

بابایم علی است که استادش پیر ندارد

  • قول عباس یا شکسته عباس و یا بایات عباس :

 

عاشیق عباس توفارقانلی که در قرن دهم و اوایل قرن یازدهم می زیست مقارن بود با دوره پادشاهی شاه عباس[۷۳].وی معمولا از تخلص “قول”استفاده می کرد. “قول”در آذری مترادف “بنده” در فارسی می باشد. بنده نیز در عالم عرفا  به معنای کسی است که از بند خود پرستی رسته باشد[۷۴]. عاشیق عباس با بکار بردن تخلص “قول” می خواهد بیان کند که واقعا پیرو طریقت عرفا بوده و از بند خود پرستی رهیده و به سوی خداوند راه یافته است.  عاشیق عباس در نزدیکی تبریز در توفارقان – که اکنون آذر شهر نام دارد – [۷۵] زندگی می کرد . داستان “عباس و گولگز” بر اساس زندگانی و اشعار وی سروده شده است. وی نماینده بارز شعرهای عاشیقی است. آثاراودر شکوفایی شعر عاشیقی تاثیر بسیار گذاشت.[۷۶]

داستان عاشقانه “عباس و گولگز” به تمامی آمیخته با مددرسانی مولاعلی ع به مریدی است که پای بند مرشد خود است. اگر چه عشق مقصود تعلیمات مرشد است ، اما اگر عشق زمینی همراه با پاکی ، صداقت و هدف والا باشد ، مولا علی ع در به وصال رسیدن دو عاشق یاوری می کند. اساسا با نگاه به داستانهای عاشیقها متوجه می شویم که حضرت امیر ع خود بانی و موجب ایجاد محبت ما بین دو عاشق می شود که چه بسا یکدیگر را ندیده اند . بعنوان نمونه در داستان “عباس و گولگز” حضرت علی ع در عالم خواب و رویا بر عباس ظاهر می شود به او “بوتا” می دهد و با این راهنمایی عشق به گولگز در دل عباس جای می گیرد. در واقع چنین داستانهای تمثیلی همیشه در اشعار عارفانه بکار گرفته شده است لذا مضمون حکایتهای عاشق و معشوق در اشعار عاشیقها ، مفهوم مجازی برای تفهیم معنای حقیقی “عشق و عاشق و معشوق” دارد. چنین مواردی و یا مشابه آن در داستان های “اصلی و کرم” ، “طاهر و زهره” ، “عاشیق غریب ” ، “دلسوز و خزل گول ” ، “قوربانی ” و دیگر داستانها مشاهده می شود.[۷۷]

در داستان “عباس و گولگز ” وقتی عباس از خواب سه شبانه روزی بیدار می شود (خواب غفلت) فرد دیگری شده ؛ چرا که او از مولایش “بوتا” گرفته است . پس ساز در دست می گیرد وچنین با مادرش سخن می گوید:

آغالار آغاسی ، آغالار خاصــی     آنا ، مؤولام منه ، بوتا وئریبدی

دولدولون صاحبی ، قنبر آغاسی     آنا ، مؤولام منه ، بوتا وئریبدی[۷۸]

ترجمه:

آقـــای آقــایــان ، آن آقـــای خــاص     ای ماد، مولایم به من غنچه گل عطا کــــرد

صاحب دولدول ،‌ سرور و آقای قنبر     ای مادر، مولایم به من غنچهء گل عطا کرد

آنگاه که مولای خود را آقا و سرور تمام سروران ، مولای قنبر ، صاحب دولدول[۱۱] معرفی می کند نام از معشوقی می برد که او را ندیده است اما مولایش در عالم رؤیا آن دو را به هم شناسانده است ؛ لیکن با بکارگیری کلمه ی  “حج رفتن”[۷۹]    معنای اصطلاحی “سلوک الی ا…” را مطرح می کند  که حال مسافرش از فهم و وهم انسانی خارج است.شاعر با اشاره ی عارفانه بوسیله اصطلاح “دهان شیرین” (صفت متکلمی به طریق تقدیس از فهم و وهم انسانی)[۸۰] عشق حقیقی خود را اظهار می دارد و به این ترتیب اشاره ای دارد که شبهه عشق مجازی برآن افکنده نشود:

حاجا گئدر حاجی لارین حاجی سی     بیلن اولماز شیرین آغزیم آجی سی

منیـم یاریـــم ممد بیگین باجــی ســی     آنا، مـؤولام منــه بوتــا وئریبـــدی[۸۱]

ترجمه:

به حج می رود حاجی همه ی حجاج     کسی نمی داند شیرینــی دهان تلخ مرا

یار مــن است همشیــره ممـد بیـــگ     ای مادر ، مولایم به من بوته داده است

آنگاه نام علی ع ، راهنمای سفر سلوکی خود را آشکار می کند ؛ شدت سرسپردگی اش را اظهار می دارد و نام معشوق خود “پری” به معنای زیباروی و محبوب[۸۲] را به زبان می آورد که این نیزاز اصطلاحات عرفانی است.

منیم آغام شاه مردان علی دی     حکم ائیله سه دشمن باغرین اریدی

عباس دئیه ر:یاریم آدی پری دی     آنا ، مؤولام منه بوتا وئریبدی[۸۳]

ترجمه:

آقای من علـــی، شـــاه مـــردان است     گر حکـــم دهد قلب دشمن را آب کنــم

عباس می گوید: نام یار من پری است     ای مادر، مولایم به من بوته داده است

عاشیق در مرحله ای دیگر از سفرش در مشاعره (دئیشمه) با عاشیقهای حکومتی باز هم به باده [۸۴] گرفتن از دست مولایش اشاره دارد .به این معنی که به عنوان صوفی مبتدی ، معرفت عشق صوفیانه کسب کرده است  و به جمع این عده وارد شده است:

عباسام ، آغامدان ایچمیشم بادا     بادا ایچنلردن اولدوم زیادا[۸۵]

ترجمه:

منم عباسم ، از دست آقایم باده نوشیده ام     پیوستم به جمع باده نوشان

عباس وقتی از سوی محمد بیگ به دامادی پذیرفته شده و حرمت و ادب می بیند ، انعام می گیرد و از مردانگی آن حاکم که پدر “پری” است ، شناخت پیدا می کند . از حضرت علی ع و ذوالفقار ، برای او کمک می خواهد چرا که  علیع شاه مردان و شیر خدا  ، یاری گر صاحبان چنان صفاتی است:

نفسی کسگیندی او ذوالفقاردان     کمرین قورشاسین “علی” بوبگین[۸۶]

ترجمه:

وجودت برنده باد به حق ذوالفقار     علی ع کمربند این بیگ را ببندد

عاشیق در ادامه ی داستان ، هنگام نجات دادن “پری” که به دست فرستادگان شاه عباس افتاده و او را به اصفهان و حرمسرای شاه می برند،‌اسیر می شود . او را در چاهی افکنده سنگی عظیم بر سر چاه می نهند اما پس از مدتی ، شاه مردان که به دادِ مظلومان می رسد به فریادرسی او می آید . به او می گوید: عباس مترس . پس دست دراز کرده او را از چاه نجات می دهد. عاشیق مدهوش می شود. وقتی به هوش می آید ؛ شاه مردان رفته است. عباس به عده ای که جهت نجات وی آمده اند و از دیدار او در خارج از چاه حیران مانده اند ، چنین می سراید:

کور اولاسان آی گؤزلریم     آغام گورن هارا گئتدی

بئشیکده ایکن عنتری[۱۲]     ایکی بؤلن هارا گئتدی

ذوالفقاری چکدی داشا     بیر جوت بولاق چیخدی قوشا

اژدهانی باشدان باشا     بولوب سویان  هارا گئتدی

ایسته ره م شیر خدانی     آغلارقویان هاراگئتدی[۸۷]

ترجمه:

کـــــور شــــوی ای چشمانـــــم     آیـــا آقـــای مــن کجـــــــا رفت

آنکه عنتر پهلوان را در گهواره     به دو نیـــــــم کـــــرد کجا رفت

آن کــه ذوالفقار را به سنــگ زد     یک جفت چشــمه از آن بــرآمد

آن کـــه اژدهـــا را ســـر تا ســـر     تکه کرده پوست کند کجـا رفت

مـی خواهـــــم شــــاه مـــردان را     آن که گریان گذاشت کجـا رفت

 عباس برای اینکه به پری که اکنون نشان کرده ی اوست ، دست یابد ، توسط فردی با عمامه ی سبز و سوار بر اسبی سبز در یک چشم بهم زدن به اصفهان می رسد. سبزی عمامه نشان سیادت منجی است.  در اینجا معنای اصطلاح عرفانی سبزی که عبارت است از “کمال مطلق که متحد به وحدت حقیقی شده باشد ، خواه صوری و خواه معنوی “[۸۸] منظور نظر است، چرا که سبزی را مشمول رهوار نیز گرفته است.

شاه عباس از آزادی و رسیدن عاشیق به اصفهان در چنین فرصت کوتاهی شگفت زده شده و چگونگی امر را می پرسد. عاشیق می گوید : در زندان زیر زمین غریب افتاده بودم .ندایی بگوشم رسید بیدار شدم تنم زخمی بود.کسی با چهره نورانی به کمکم آمد و نجاتم داد.

اما آنچه گفته شد برداشت ظاهری داستان است لیکن با رمزگشایی از اصطلاحاتی که بکار برده شده می توان به باطن مفهومی متن پی برد.  اصطلاح غربت بکار رفته به معنی اینکه  در غربت تنهایی و تفرید ،‌از جان و حریم منزل جانان بدور افتاده بود.[۸۹] اصطلاح “ندا” آمده به معنی این است که ناگهان او را ندا دردادند و از خواب غفلت بر اثر این ندای کرامت[۹۰] بیدار شده و آن نورانی به فریادش رسیده است . چنانچه ذکر شد منظور از آن نورانی حضرت علی ع می باشد. با شرحی که از مشخصات ناجی عاشیق عباس ذکر گردید و مفهوم عرفانی آن تا حدودی روشن شد ، باید پذیرفت که چاه محل اسارت عاشیق نیز همان “چاه زنخ”[۹۱] یعنی مشکلات و موانع اسرار مشاهده بوده است ، چرا که شاعر چشم خود را نیز به علت ناتوانی در دیدن مولا نکوهش کرده است:

قالـــدیــــــم غــریب زمینــــده     گوشیمه بیر ندا گلــــدی

اویانـــدیـــم خواب غفلتــــــدن     قولاغیــما صدا گلــــدی

اؤزوم دوغرو ،‌سؤزوم دوزدو     بدن بیردی ،‌یارا یوز دو

عبــاس دئیــــه ر:نورلو اوزدو     او ائشیتــدی دادا گلـــدی[۹۲]

ترجمه:

غریب مانـــدم در زیــر زمیـــن     به گوشـــم ندایـــــــــی آمد

از خواب غفـــلت بیــدار شـــــدم     به گوشـــم صدایــــــی آمد

خودم درستم ، سخنم راست است     تن یکی است، با صد زخم

عبــاس گوید :چهره نورانی است     او شنیــــــــد به فریادم آمد

عاشیق عباس که خود قهرمان داستان است در مرحله بعد باز به چاهی زهراگین افکنده می شود اما با امر غیبی زهر به گلاب و چاه به اتاقی آراسته تبدیل می شود … بعد از ناله ها و استعانت خواستنها ، صدایی غیبی به او می گوید عباس غم مخور کسی که تو را از مشکلات نجات داده از این چاه نیز رهایت خواهد کرد. آن گاه وقتی عباس چشم باز می کند خود را نجات یافته می بیند . وقتی برای بار دیگر اسیر می شود و باز هم شاه عباس را متعجب می کند در چگونگی آزاد شدن به دست شاه خوبان ‌چنین می گوید:

اونون کیمی شاه خوبان سئوه نیـــن     نه دردی وار قالا غم لر ایچینده

گؤزه ل شاه اوزونو گؤرن چورومز     یوز ایل قالسا ائله غم لر ایچینده[۹۳]

ترجمه:

آن که چنیـن شــاه خوبانـــی را دوست دارد     چه دردی دارد که در میان غم و غصه بماند

آن که چهره ی زیبای شاه را ببیند نمی پوسد     صد سال اگـــر در چنان غم و سختی­ها باشد

در انتهای داستان سیر و سفر “عباس و گولگز” شاه عباس و کارگزارانش به این نتیجه می رسند که ناچار هستند با خواسته ی عاشیق برای آزاد کردن “پری” موافقت کنند چرا که او یک عاشق معمولی نیست ، بلکه عاشق حق (حق عاشیقی ) شده است.

باید گفت عاشیق عباس ، پس از “بوتا ” گرفتن از علی ع ، از توفارغان به تبریز و اصفهان سفر می کند . او در این سفر با سپری کردن سختیها و آزمایشهای گوناگون نهایتا به مقصود خود دست می یابد. داستان سفر عاشیق عباس بی شباهت به مراحل سیر و سلوک و طی طریق صوفیانه نمی باشد اما چون مخاطبین معمولا عموم مردم بوده اند مراحل گوناگون سفر یا سیر و سلوک با زبان عامیانه مترنم و سروده شده است. در مراحل پایانی داستان  گویی گولگزکه نشان شده ی عباس است فراموش شده و عشق او همانا مولا علی ع است . چنانچه در مراحل پایانی سفرش از حضرت امیرع چنان یاد می کند که:

اونون کیمی شاه خوبان سئوه نین     نه دردی وار قالا غم لر ایچینده

ترجمه:

آنکه چنین شاه خوبانی را دوست دارد     چه دردی دارد که در میان غم و غصه بماند

 ضمن اینکه شاعر از یک ظرافتی نیز استفاده کرده و آن بکار بردن نام ” پری” که بار معنایی در ادبیات صوفیانه دارد ، به جای “گولگز” است . این خود گواهی است که شاعر از مفاهیم مجازی و دنیوی برای اشاره و سیر به سوی عشق حقیقی عاریه گرفته است.

و بالاخره عاشیق در مرحله ی پایانی داستان به پای شاه مردان می افتد:

عباس ، آغلاییردین یاردان اؤتری     دور شاه مردانین آیاغیندان اؤپ[۹۴]

ترجمه:

عباس،به خاطر یار گریه می کردی     برخیز بر پای شاه مردان بوسه بزن

  • یازیق علسگر، قول علسگر ، بئچاره علسگر:

یکی از چهره های بارز عالم عاشیق ها قطعا علسگر علی محمد اوغلو می باشد. عاشیق علسگر در سال ۱۸۲۱ . م در منطقه ی گؤیچه از روستای آق کلیسا در جمهوری آذربایجان فعلی به دنیا آمد و در سال ۱۹۲۶ .م چشم از جهان فرو بست.[۹۵]

او یک هنرمند توانا و یک استاد سخن به شمار می رود. علاوه بر هنر عاشیقی مانند یک ریش سفید و مصلحت اندیش ، بین مردم شناخته می شد. عاشیق علسگر (علی عسگر) در هنر عاشیقی بعد از خود تاثیر  بسزایی گذاشته است و گروهی از عاشیقهای آذربایجان نظیره هایی به شعرهای او ساخته اند. او بنیانگذار مکتب جدیدی در هنر عاشیقی است.[۹۶]

عاشیق علسگر در اشعارش تخلص”بیچاره” و “قول” را که مفهوم آن  شرح شد ، بکار برده لیکن بیشتر از “یازیق” استفاده کرده است. در این شعر ضمن بکار بردن تخلص خود ، سرخم نکردن در مقابل سخن ناحق ، بندگی خداوند و مسلمان بودن و محبت شاه مردان را بیان می کند:

یازیق علسگرم بیر کمینه قول     اسکیک سؤزو هرگز ائتمه ره م قبول

بنــــده خدایـــام امت رســـول     دوست دوتارام شاه مردان علــــی نــی[۹۷]

ترجمه:

بی نوا علسگرم یک کمینه بنده     نمـــی پذیرم هرگــز سخن ناحق را

بنـــده خدایـــــــم امت رســـول     دوست می دارم شاه مردان علی را

“یازیق” به معنای “بینوا” است که “بئچاره” یا همان بیچاره نیز با “یازیق” تقریبا مترادف بوده در محاوره بجای یکدیگر می توان بکار برد.علسگر با بکار بردن این تخلص خاکساری خود را اظهار می دارد. یکی از آموزه های اعتقادات اسلامی و در طریقت های عرفا این است که انسان خود را نزد خالق و بندگان خدا کوچک بداند . باید آگاه باشد در درگاه خدای قدرتمند ناتوان و “بی نوا” است. بر مبنای همین آموزه ها عاشیق علسگر نیز لقب “یازیق” و همانطور که گفته شد گاهی “قول” را بکار می برد. 

علسگر همچون پیشکسوتان عاشیقی با اعتقادات دینی شیعه و عرفانی ، از ابیات و اشعارش همچون آذرخشی بهره می برد که شنونده را در دشت و دمن شیدایی به وجد آورده سرمست می کند.

علسگر در این شعرش ارادت خاص خود به شاه مردان را اظهار می کند. به آیه پیمان گرفتن خداوند از انسان (آیه ۱۷۲ سوره اعراف) که او را در پیشگاه ربوبی تسلیم و متعهد کرده است ، به حضرت رسول ص و سپس  پایبندی به قران کریم اشاره می کند. بیان می کند که در سایه ی شاه مردان درس حقیقت گرفته ، راه طریقت را درک کرده ، دریایی از علم آموخته است. در نهایت می افزاید که  تا آخر عمر از این(سودا) که در مفهوم عرفانی عبارت است از  “جذبه الهی که سرانجام به کشش تام به سوی حق و دور شدن از غیر او می انجامد.”[۹۸] دست نخواهد کشید:

الست دن بلــــی دئیه ن     سبـحانه باش اندیره ر

“محمد” قائـــــــل اولان     قــــرانه باش اندیره ر

اؤزو بیــــردی آدی مین     وحـــده الا شــــریک

اهــل مؤمــن گؤره بیلمر     پنهانه باش اندیــره ر

اؤلمــه یینجه بوسئودادن     چتین دؤنم ، اوســانام

حقیقت دن درس آلمیشام     طریقت دن سـؤز قانام

شــاه مردان سایــه سینده     علــم ایچینده عُمّــانـام

دریا لارین قایــدا سیدیــر     عُمـانه باش اندیره ر[۹۹]

ترجمه:

آنکه روز الست بلی گفته     در پیشگاه خدای سبحان سر فرومـــــی کند

آن که به “محمد” (ص) معتقد است     در پیشگاه قران سر فرومـــی کند

او ذاتش یکی است اسمــــائش هزار     وحــــــــــــــــــــــده الا شـــریک

اهـــــل ایمان او را نمــی تواند ببیند     به خــدای غیب سر فرو می آورد

تا هنـــگام مــــرگ از ایـــن پیمــان     دشـــــــــوار است دست بــــردارم

از حقیقت درس آمــوختــــــــــــه ام     از طریقت سخــن و تعلیم گرفته ام

در ســـــــــایه شــــــــــاه مــــــردان     در علم همچون دریای عمان هستم

در میـــــان دریاها این قائـــــده است     در پیشـــگاه عمان ســــر فروآرند

علسگر در یکی از دیوانی هایش چنین می سراید:

علسگر صدق دیلینن ، سیغین شــــــاه – حیدارا     اونـــون دامنیـــــن دن تــوتــان ، محشـــرده یانمـــاز نارا

پیریم منه نصرت وئردی ، بوگون چیخدیم بازار     صراف سان سا تؤک خیردائله گؤر نئجه مال دیر یوکوم [۱۰۰]

ترجمه:

علسگر با صدق دل پناه ببر به شــــاه – حیـــــــدر     آن که گیرد دامن او را ، روز محشر نمی سوزد به نار

پیرم به من نصرت رساند،این روز به میدان آمدم     …………………………………………………………….

پی نوشت ها:

  •             سیوری ،راجر ، ۱۳۷۸ ،ص ۷ و ۸
  •  زرین کوب دنباله جستجوی در تصوف ایران ،تهران ،۱۳۶۲
  • سیوری،۱۳۷۸،ص۱۳
  • الشیبی ، ۱۳۷۴ ، ص ۳۸۰
  • الشیبی ، ۱۳۷۴ ، ص۳۸۲
  • نفیسی ، سعید، ۱۳۸۳، ص ۱۵۶
  •  نفیسی ، سعید،۱۳۸۳ ، ص ۱۵۶
  •     محمدزاده صدیق ، ۱۳۵۵ ، ص ۱۷
  • شفیعی کدکنی ، ۱۳۵۸،ص ۴۸۲
  • مشکنبریانس، ژیلبرت ،۱۳۸۶ شماره ۴۲
  • محمدزاده صدیق ، ۱۳۵۵، ص ۲
  • طباطبایی ، محمدحسین . همچنین انوشه ، حسن؛ ۱۳۸۲
  • سبحانی و انصاری ، ۱۳۵۵ ص۵۲۷
  • محمد حسن حائری ، ۱۳۸۲خ،ص ۱۰۳
  • چیتیک ، ۱۳۸۶ ، ص ۱۰۳
  • چیتیک ، ص ۱۰۶
  • خواجه احمد یسوی ، ۱۳۷۹ ، ص ۳۵
  • اسماعیل زاده ، ۱۳۸۲خ – ۲۰۰۴ م ، ص ۳۵ و ۳۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۳۷۹ ، ص ۳۲
  • دربندی ،۱۳۸۳ ، ص۲۱۷
  • دربندی،۱۳۸۳،ص۲۱۸
  • دیوان شاه اسماعیل خطایی ،۱۳۸۲ ، ص۴۳
  • شاه اسماعیل صفوی دیوان خطایی ، ۱۳۸۲ ، ص ۳۷۰
  • حسن عمید ،۱۳۶۳ ، ص ۱۸۸۲، زیر لغت قربان
  • کاظیم اف ،۱۹۹۰،ص۱۳۷
  • دانش پژوه،۱۳۷۹،ص۵۴
  • دانش پژوه، ۱۳۷۹،ص۵۴
  • دانش پژوه،۱۳۷۹،ص۴۸
  • دانش پژوه،۱۳۷۹،ص۴۷
  • دانش پژوه، ۱۳۷۹،ص۵۷
  • کاظیم اف،۱۹۹۰م،ص۱۴۰
  • دانش پژوه ،۱۳۷۹، ص۲۲
  • دانش پژوه، ۱۳۷۹،ص۵۲
  • دانش پژوه، ۱۳۷۹،ص۲۶
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۳۹
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۳۹
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۴۱
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۲۰
  • علامه طباطبایی،۱۳۶۳،ج۱۶،ص۱۹۵
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۴۴
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰،ص۱۷۶
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۹۹
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۳۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۳۲
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۳۳
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۴۲
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۶۹
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۶۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۶۵
  • کاظیم اف، ۱۹۹۰م،ص۱۴۲
  • سیامی تیکه داشلی،۱۳۷۳
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص۳۲
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۳،ص ۳۶،۳۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۱۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۲۶
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۱۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۲۱
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۶۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۳۰
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۱۷
  • سیامی تیکه داشلی، ۱۳۷۳،ج ا،ص۲۰۷
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۶۰
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۱۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۵۲
  • سیامی تیکه داشلی، ۱۳۷۳،ج ا،ص۱۲۶
  • سیامی تیکه داشلی، ۱۳۷۳،ج ۱، ص ۵۵و۵۴
  • نقابی،۱۳۷۳،ص۲۳
  • سیامی ، ۱۳۷۳، ج ۱ ،ص۷۶
  • سیامی ، ۱۳۷۳ ص۱۳۵
  • سیامی ، ۱۳۷۳ ، ص۱۳۱
  • سیامی ،۱۳۷۳، ص۱۶۴
  • سیامی ،۱۳۷۳،ص۲۱۶و۲۱۷
  • روشن ، ۱۳۵۸ ، ص ۹۷
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۲۱
  • روشن،۱۳۵۸،ص۹۷
  • دایرة المعارف جمهوری آذربایجان ،۱۹۷۶ ،ص ۵۱۲
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص۶
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص۱۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹، ص۲۹
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۳۶
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص ۱۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۲۳
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص ۱۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹،ص۲۰
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص ۲۶
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص ۳۵
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص۷۵
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۴۱
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۵۴
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۶۸
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ، ص ۲۷
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص۸۰
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص۹۲
  • منظوری خامنه ، ۱۳۶۹ ، ص ۱۰۰
  • دایرة المعارف جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی،۱۹۷۶،ص۵۱۳
  • روشن ، ۱۳۵۸،ص۱۱۲
  • بزرگ امین ، ۱۳۷۰ ، ص ۸۲
  • دانش پژوه ، ۱۳۷۹ ،ص ۴۴
  • بزرگ امین ، ۱۳۷۰،ص ۳

۱۰۰- دربندی ، ۱۳۸۳ ، ص۶۵

فهرست منابع:

  • انوشه، حسن، (۱۳۸۲ ). دانشنامه ادب فارسی، جلد پنجم، تهران ، سرواژهٔ سایات نووا.
  • بزرگ امین ، عباس (۱۳۷۰) عاشیق علسگر گوزه للیک نغمه کاری ، جلد دوم . تبریز،نشر آشینا ، چاپ اول
  • چیتیک ، ویلیام (۱۳۸۶ خ) درآمدی به تصوف . ترجمه محمدرضا رجبی ، قم ، دانشگاه ادیان و مذاهب ، چاپ اول
  • حائری،محمدحسن؛ (۱۳۸۲) . عرفان و تصوف . تهران ، انتشارات بین المللی الهدی
  • دانش پژوه ، منوچهر (۱۳۷۹)فرهنگ اصطلاحات عرفانی . تهران ، نشر و پژوهش فرزان
  • دربندی،جواد (۱۳۸۳) عاشیقلار دونیاسی . تبریز ، نشر فروغ آزادی
  •  درویشی ، محمدرضا ، (۱۳۸۸)  گوسان پارسی، مجموعه سخنرانیهای کنگره، تهران ،به کوشش عباس شیرزادی آهودشتی، انتشارات آرون
  • دهخدا ، علی اکبر ، (۱۳۴۲) لغت نامه دهخدا (زیر نظر دکتر معین) ، تهران ، نشر دانشگاه تهران: دانشکده ادبیات ، سازمان لغت نامه ، جلد ۳۵
  • دهخدا ، علی اکبر(۱۳۵۱) لغت نامه دهخدا ، (زیر نظر دکتر معین) ، تهران ، نشر دانشگاه تهران: دانشکده ادبیات ،جلد ۲۸
  • دهخدا،علی اکبر (۱۳۷۷) . لغت نامه دهخدا ، زیر نظر دکتر معین و دکتر سید جعفر شهیدی،جلد ۶ ، دانشگاه تهران: موسسه لغت نامه دهخدا ، چاپ دوم
  • زرین کوب عبدالحسین، دنباله جستجو در تصوف ایران، شیخ صفی الدین اردبیلی ،http://fa.wikipedia.org/wiki  . این صفحه آخرین‌بار در ‏۳۰ اکتبر ۲۰۱۳ ساعت‏۱۰:۴۳ تغییر یافته‌است.
  • ژیلبرت مشکنبریانس (۱۳۸۳) . سایات نووا ، هنرمندی برای تمام نسل ها . فصلنامه فرهنگی پیمان ، سال یازدهم شماره (۴۲ )
  • سبحانی،توفیق و انصاری،قاسم (۱۳۵۵ خ) حاجی بکتاش ولی و طریقت بکتاشیه،  نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، (شماره مسلسل۱۲۰)، ص۵۲۷
  • سبحانی ، جعفر(بی تا) فروغ ابدیت ، تهران ، نشر دفتر تبلیغات اسلامی ، جلد دوم
  • سیوری،راجر (۱۳۷۸).ایران عصر صفوی . کامبیز عزیزی ، تهران ، نشر مرکز ، چاپ ششم
  • شفیعی کدکنی ، محمدرضا ، (۱۳۵۸) موسیقی شعر ، تهران ، نشر آگاه ، چاپ اول
  • طباطبایی ، محمدحسین؛ (بی تا) . سلطان بي همتاي ترانه هاي قفقازبه بهانه ۱۴ ژوئن سالگرد تولد سايات نووا . وابسته فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در ارمنستان ، تهران ، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی ، چاپ نشده
  • عمید، حسن ( ۱۳۶۳) فرهنگ عمید . جلد سوم ، تهران ، نشر امیر کبیر
  • قولی اف ،(۱۹۷۶) دایرة المعارف جمهوری سوسیالیستی شوروی ،باکو ، نشریات دولتی ،جلد I
  • کاظم اف، ق (۱۹۹۰) قوربانی ، باکو ، نشریات دانشگاه
  • محمدزاده صدیق ، حسین ، (۱۳۵۵) ، عاشیقلار ، تهران ، نشر آذر 
  • مقیمی ، محمد (۱۳۵۱) . منشور مقدس ولایت ، تهران ، معراجی
  • منظوری خامنه ، عبدالکریم (۱۳۶۹). عباس و گولگز ، تبریز ، نشر یاران . چاپ اول
  • نقابی ، محمدعلی (۱۳۷۳ خورشیدی). عاشیق خسته قاسم ، تبریز ، نشر تلاش ، چا پ اول                            
  • نفیسی، سعید،(۱۳۸۳) سرچشمه تصوف در ایران ، تهران ، نشر اساطیر، چاپ اول
  • یسوی ، خواجه احمد (۱۳۷۹) دیوان خواجه احمد یسوی پیر ترکستان . به اهتمام رسول اسماعیل زاده ، قوانیشبیک قاری ،غالیه قمبربکاوا، تهران، انتشارات بین المللی الهدا

 

 

 

 

 

 

[۱] – اَرَنلَر : پیران و مرشدان دراویش و تصوف را گویند

[۲] – دایرة المعارف جمهوری آذربایجان . چاپ باکو:۱۹۷۶ ، جلد دوم ،‌ص ۳۶۳ “بوتا ” را غنچه معنی کرده است. در اشعار عاشیقهای سالک ،‌ همچون غنچه که مظهر نورسی ، لطافت و پاکی است ، سمبول آغاز رسیدن به کمالات است. چنانچه بوته در طریقت مفهوم سالک مبتدی است.

[۳] – پس از خیانت و همکاری یهودیان “بنی قینقاع” و “بنی نضیر” با دشمنان بر ضد مسلمانان و حضرت محمدص در جنگ احزاب ، پیامبر اکرمص دستور حمله به وادی اقری محل سکونت آنها را صادر کرد. یکی از دشوارترین نبردهای صدر اسلام همین جنگ بود. پیامبر مرسل ص سردارانی را مامور تصرف قلعه های یهودیان کرد اما استحکام قلعه ها و شجاعت سرداران و سربازان یهودی ، آنها را نامام گذاشت ؛ تا اینکه پیامبر خدا با سخن مشهور و تاریخی فرمود : ” این پرچم را فردا به دست کسی می دهم که خدا و پیامبر خدا او را دوست می دارند و خداوند این دژ را به دست او می گشاید . او مردیست که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمی کند. بسوی دمن حمله کرده هرگز فرار نمی کند”. و فردا پرچم به حضرت علی ع سپرده شد. شاه مردان ، شمشیر ذوالفقار خود را حمایل کرد،‌برای تصرف قلعه ها اقدام نمود . فرماندهان یهودیان را کشت ، در دژ خیبر را که فتح نمی شد از جا کند و به جای سپر و سپس بعنوان پلی برای عبور از خندق بکار برد … و بدین ترتیب با شجاعت بی مانند شیر خدا ؛ فتح خیبر حاصل گردید.( سبحانی ، جعفر، بی تا ، ص ص ۶۵۲ -۶۳۷)

[۴] – بنابر برخی منابع اسلامی ، هنگام تشییع شهید محراب حضرت علی ع ، جلوی تابوت را فرشتگان و پشت تابوت را امام حسن ع و امام حسین ع گرفته و حمل می کردند . لذا چون مردم فرشتگان خداوند را نمی توانستند ببینند ، گمان می کردند که تابوت خود به حرکت در آمده است.

 

[۵] تک توکلو : نام مکانی در “دیری داغ”

[۶] – دئییشمه : فی البداهه سرایی در مشاعره به قصد غلبه. کتاب ادبیات شفاهی مردم آذربایجان که توسط ح . روشن ترجمه و اقتباس شده در باره این سبک از شعرسرایی می نویسد:در بین عاشقها مرسوم است که در مجالس بزرگ ، عاشیقهای شرکت کننده با هم به بحث و مجادله پرداخته و هنر خود را نمایش می دهند.نخست بین عاشیقها شرط بسته می شود که هر کس مغلوب شود ، سازش را زمین گذارد و از عاشقی دست بردارد … در ضمن مشاعره پرسشهایی مطرح می کنند . طرف مباحثه باید پاسخهای آن را پیدا کرده و بگوید.(تهران:انتشارات دنیا ، ۱۳۵۸) ، ص ۹۰

[۷] حضرت رسول ص به امیر المومنین علی ع فرمودند: “…چون ملائکه مشاهده نمودند که روح های ما از نور است ، نور ما واحد است ؛ بزرگ شمردند امر را ؛ پس تسبیح گفتیم تا ملائکه بدانند که ما مخلوق خدا هستیم . آنوقت ملائکه هم تسبیح کردند بواسطه تسبیح گفتن ما ”    ( مقیمی ،محمد۱۳۵۱،ص۱۹۳)

[۸] شاعر با استفاده از صنعت جناس ، آستانا را در معانی گوناگونی مد نظر آورده .هم به معنای آستان در اصطلاح عرفانی که عبارت است از اعمال و عبادات زهد و تقوا؛ و همچنین به معنای آستانه و درگاه خانقاه بکار برده است.

[۹] درویشین قیرخلاری (چله درویش) ؛ چله نشستن :به قصد ریاضات و عبادت ، معتکف چله خانه شدن. برای انجام ریاضت و عبادت چهل روزه گوشه انزوا گرفتن.ترک لذایذ دنیوی گفتن و در گوشه ی خلوتی به عبادت و ریاضت مشغول شدن. مراسم و آداب چله مخصوص مرتاضان و درویشان را به جا آوردن . چله نشین : کسی که در چله خانه می نشیندو روزه داشته ریاضت می کند (ناظم الاطباء). آن کسی که چهل روز به ریاضت و عبادت نشیند . معتکف چله … مرتاض یا زاهد یا درویش چله گیر .(دهخدا،۱۳۷۷،ج۶،ص۸۲۳۲

[۱۰] خود بینی در مقابل خدا بینی قرار می گیرد – (۱۳۷۹ ، ص ۳۴)

[۱۱] دولدول ؛ که مکرر از آن در این نوشته نام برده شده و می شود … نام ماده استری که حاکم اسکندریه به حضرت رسول ص فرستاده بود ، آن حضرت به امیرالمومنین بخشیده برای سواری …. شاه دلدل سوار کنایه از حضرت علی ع است:اولین برج شرف —  شاه دلدل سوار دریا کف ، شاهد مثال دیگر :آن کو که بحرب تاخت بیند – بر دلدل تند مرتضی را (لغت نامه دهخدا ، ۱۳۵۱، جلد ۲۸ ، ص ۱۵۱)

 

[۱۲] عنتر و عنتره :ابن شداد بن عمر و بن معاویه بن قرار عبسی . مشهورترین سواران عرب در جاهلیت بود و از شعرای درجه اول نیز بشمار می رفت . اصل او از نجد و مادرش زبیبه نام داشت و از اهالی حبشه بود لذا چهره عنتره به سیاهی می رفت….. او را عمری طولانی بود و در حدود سال ۲۲ قبل از هجرت به دست الاسدالرهیص ، یا جبار بن عمروطایی کشته شد…. نام عنتر در ادبیات فارسی نیز بسیار بکار رفته است و چه بسا که با نام عمرو همراه است که اشاره به عمروبن عبدود است (لغت نامه دهخدا ، ۱۳۴۲، جلد ۳۵ ،صص ۳۸۸-۳۸۹). همانگونه که در اشعار عاشیقها به مغلوب و کشته شدن عنتر به دست حضرت علیع اشاره رفته ، به نظر می آید منظور همان عمروبن عبدود است. این شخص که از قهرمانان بی همتای اعراب جاهلیت در مقابل اسلام بود ، در جنگ احزاب اگر چه پیامبر اکرم ص فرمودند:کسیشر او را کم کند ؛ اما هیچ کس از لشکر مسلمین حاضر به نبرد تن به تن در مقابل او نشد تا اینکه حضرت علی به مقابله لا او پرداخت . در این هنگام پیامبر اکرم فرمودند: “اکنون ایمان و کفر در برابر یکدیگر قرار گرفته اند”. شیر خدا ، دشمن را شکست داد و به قتل رساند . این بار پیامبر اکرم فرمودند: ارزش این فداکاری بالاتر از تمامی اعمال امت من است زیرا در سایه شکست بزرگترین قهرمان کفر ، عموم مسلمانان عزیز و ملت شرک خوار و ذلیل گردید.( سبحانی ، فروغ ابدیت ، بی تا ، جلد دوم،ص ۵۴۸-۵۴۶)

Filed in: مقالات
×

Post a Comment