ارکان تعالیــم طـریقت صفــویه

| October 26, 2016 | 0 Comments

مهوش السادت علوی

آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS

چکیـــده:

حضرت شیخ العارفین سید صفی­الدین اردبیلی عارف کم نظیر جهان اسلام مؤسس طریقت علویه صفویه است. این مقاله به طور موجز به تبیین برخی از ارکان تعالیم طریقت صفویه می­پردازد که نقش مهمی در تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی و همچنین عرفان و تصوف اسلامی ایفا کرده است. تعالیم قرآن حکیم و سنت (ثقلین) قلب طریقت صفویه است، چنان  که ضرب آهنگ آنها در ارکان این طریقت انعکاس یافته است. ارکان تعالیم طریقت صفویه که در این مقاله تبیین شده اند عبارتند از: نقش محوری عرفان ثقلین، تعامل طریقت و شریعت، طریقت و حقیقت به عنوان یک کل واحد، زهد و عشق، تعامل ذکر و فکر و عمل، اهمیت اخلاق سازنده اجتماعی سالک در سلوک، تعامل عشق و معرفت، خلوت نشینی و مراقبه، تعامل سازنده طریقت و سیاست.

 

واژگان کلیدی: عرفان ثقلین، قرآن حکیم، حضرت حق، ولایت علوی، اهل بیت (علیهم السلام)، عرفان، شیخ صفی­الدین، شریعت، طریقت، حقیقت، زهد، عشق، ذاکر، طریقت صفویه، صفوة الصفا، سالک، سلوک، قسط، عدالت اجتماعی، معرفت، مراقبه، فتوت، خلوت نشینی، چله نشینی، ذکر، فکر.    

مقدمــه:

قطب فلک حقیقت، سبّاح بحار شریعت و مساح مضمار طریقت، شیخ الاسلام و المسلمین، شیخ العارفین، برهان الواصلین، القطب الاصفیا فی الافاق، کاشف اسرار قرآن، ثمره شجره فتوت[i] حضرت شیخ صفی­الدین اردبیلی قدِّسَ سِرُّه با الهام از تعالیم الهی مکتب ثقلین بانی طریقت صفویه شد که نقش شگرفی در تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی ایفا کرد.  طریقت و تعالیم شیخ همچنان زنده است و در اقصی نقاط عالم نورافشانی می کند. حضرت شیخ صفی­الدین قدِّسَ سِرُّه عارفی عالِم و مفسر قرآن حکیم و احادیث نبوی بود که در منابع مکتوب در زبان های سه گانه فرهنگ اسلامی (فارسی، ترکی و عربی) با احترام بسیار از ایشان یاد شده است. این نوشتار به طور موجز به تبیین برخی از ارکان تعالیم طریقت صفویه می­پردازد.

تبیین ارکان طریقت صفویه:

رکن اول؛ عرفان ثقلین مبنای طریقت صفویه:

طریقت صفویه عرفانی مبتنی بر کتاب الله (قرآن حکیم)، سنت مصطفوی (قول و فعل و تقریر خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفی صلوات الله و سلامه علیه) و ولایت علوی است. این طریقت تأکید دارد طبق نص صریح قرآن کریم و احادیث معتبر، جانشینی معنوی – علمی – سیاسی حضرت خاتم الانبیا محمد مصطفی (ص) با حضرت مولی الموحدین علی ابن ابیطالب (ع) است و منصب ولایت و امامت حضرت علی (ع) و فرزندان ایشان (علیهم السلام) از جانب حضرت حق معین شده و آیات مربوطه در قرآن حکیم نیز بر این امر صراحت دارند. آیات ابلاغ[۱] و اکمال دین[۲] از جمله این آیات به شمار می­روند. از سوی دیگر شیخ صفی­الدین اهم تعالیم عرفانی خود را با آیات قرآنی و روایات مستند کرده است.

از شیخ قدِّسَ سِرُّه از آیه “يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. اِرْجِعِی إِلى‏ رَبِّکَ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. فَادْخُلِي فِي عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی.”[۳] سؤال کردند که مراد از بهشتِ مضاف با حقّ تعالی چیست و آن بهشت کدام است؟ شیخ قـدِّسَ سِرُّه فرمود: “نفس مطمئنه را دو صفت است: صفت راضیه و صفت مرضیه. و بهشت دو نوع است: خاص و عام. بهشت عام آن است که در آنجا اَکل و شُرب است و آن از آنِ بندگان عام است که مستوجب آن باشند. امّا بهشت خاص مضاف “وَ ادخُلی جَنَّتی” با حق تعالی و از آنِ بندگان خاص است. و آن لقا و وصال و مشاهده است که در آنجا اَکل و شُرب را مدخلی نیست.”[ii]

از شیخ قدِّسَ سِرُّه از آیه “لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّر”[۴] سؤال کردند که چون ما تقدَّم و ما تأخّر او را تمام آمرزیده بودند، هر روز هفتاد بار استغفار از چه می کرد؟ چنان که در صحیح بخاری است: عَنِ الاَعَزِّ المُزَنی اِنَّ رسُولُ اللهِ، (صلی الله علیه و سلم) قالَ: “اِنَّهُ لَیُغانُ عَلی قَلبی وَ اِنّی لَاَستَغفِرُاللهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ (فی الیَوم) اَکثَرَ مِن سَبعَینَ مَرَّه”. شیخ قدَّس سِرُّه فرمود: “پیامبر (صلواةالله و سلامه علیه) استغفار از گناه نمی­کرد، بلکه استغفار از آن می­کرد که هر روز او را از واردات فیض الهی چیزی فرود می­آمد که وارد روز اول سابق با آن روز امروزینه لاحق حجاب می نمود و چون نظر به آن می­فرمود از آن استغفار می­کرد، که اگر در حالت بماندی از این حالت امروزینه محجوب بماندی و هر روز او را در قُربِ وصال ترقّی بودی.”[iii]

 غلامرضا طباطبایی مجد مصحح کتاب کهن و معتبر صفوةالصفا می­نویسد: “شيخ صفى­الدّين مردى عالم، فاضل و مفسر قرآن بود. باب چهارم كتاب صفوةالصفا اختصاص به تفسيرهاى شیخ بر آيات قرآنى، احاديث نبوى و ابيات عرفانى شاعرانی چون مولانا، عطّار، عراقى و سعدى اختصاص دارد. وی طبع شعر هم داشت. مفاهيم عالى رضا و تسليم و وصول به حقّ را در غزليات و رباعياتى كه سروده به بهترین وجه عنوان كرده است. ابيات ذیل از جمله اشعار فارسى شیخ قدِّسَ سِـرُّه است كه از كتاب وزين “اردبيل در گذرگاه تاريخ” نقل می­شود. [iv]

مِــى نوش كن مدام كه مِــــى را عديــل نيـست     وز هيـچ شربتى به جهـانش بديـــل نيست

جـــلاب سلسبيــــل چه موقــوف وعـده‌ای ست     حالى به نقد باده كـــم از سلسبيــــل نيست

وصــف مــزاج آن، حـق اگــر زنجبيــل گفــت     در بـاده سِـرهاست كه در زنجبيــل نيست

گــر عــاقلـــى به عقـــل، حكيــــمانه نـوش كن     ور غافلـى مخور تو، كه آبِ سبيــل نيست

مِـــى‌ خــواره را به آتش اگر تـــرس مى‌دهنــد     می دان كه جز به مثابــۀ  نار خليـل نيست

در مـــدح مِـــــى منـــافع للنـــــاس آيـت اســت     نيكـــــو بخـــوان كه منفعت او قليـل نيست

مِى‌ خوارگى است عيب صــفى در جهان و بس     منّت خــــداى را كه لئيــم و بخيـــل نيست

رکن دوم؛ تأکید بر ارکان شریعت، طریقت و حقیقت:

سیر در طریقت و وصول به حقیقت منهای عمل به شریعت امکان پذیر نیست، چنان که ترک اوامر شرع در هیچ یک از مراحل طریقت و حقیقت مجاز نیست. از سوی دیگر بدون طی طریق و ایستایی در شریعت نیز نمی توان به گوهر دین دست یافت. شریعت و طریقت می­بایست توأمان و هم دوش یکدیگر حرکت کنند تا به حقیقت برسند. اساس عموم طریقت های عرفانی بر طریقت و حقیقت با تأکید بر جنبه معنوی دین است که همانا گوهر دین است. طریقت شیخ صفی الدین نیز بر مسأله شریعت تأکید بلیغ دارد. هر چند عرفان به معنای تأکید بر معنویت است اما همواره باید از شریعت پاسداری شود و این جهت دیگری از جمع حقیقی بین شریعت و طریقت است.

شیخ زاهد قدِّسَ الله تعالی روحَهُ به شیخ صفی­الدین می­فرمود: “باید که عنان شریعت و متابعت پیامبر (صلواة الله علیه) را محکم بگیری تا کسی را مجال اعتراض نباشد.

اگرچه اندرین میدان سوار تیز جولانی     عنان گیری قوی داری ز روی تنگ میدانی

چون حق تعالی ارشاد را به تو حوالت کرده است، باید که جمع میان حقیقت و شریعت کرده باشی و لقمه حقیقت را در کسوت شریعت در حوصله مرید اندازی.”[v]

شیخ قدِّس سِرُّه در مجموع عمر چنان قدم بر متابعت شریعت نهاد که از او سر مویی خلاف شریعت در وجود نیامد، نـه به قول و نـه به فعل و به نحوی دقت داشت که مدعیان نتوانستند ایرادی وارد آورند.[vi] مولانا نصیرالدین اردبیلی پس از آن که فردی صاحب کفایت در آداب و سنن شریعت، پس از شش ماه تفحص با مشاهده صورت حال و اعمال و افعال و اقوال شیخ صفی الدین و اصحاب و مریدان به او گزارش داد که هیچ حرکت و فعل و قولی خلاف قرآن و سیره اهل بیت (سلام الله علیهم) از آنها سر نزده انصاف داد که: “این طایفه بر حق اند و آنچه ما خوانده ایم و می­گوییم، ایشان در عمل می­آرند و آنچه ما به قول می­آریم، ایشان به فعل می آرند.”[vii] و پس از آن طریق اخلاص در پیش گرفت و آنها را انکار نکرد.  

شیخ صفی­الدین در باب رابطه و اهمیت شریعت در عرفان می فرماید: “هرکه در پی طریقت و حقیقت باشد و شریعت نداشته باشد، نـه به طریقت می­رسد، نـه به حقیقت”.[viii] و در باب اوامر و نواهی فرمود: “هر مردی که او را به قوّتِ تمام محافظت شریعت نباشد، همچنان باشد که میوه ای که آن را پوست نباشد؛ بی صوان باشد و محفوظ نباشد. . . . هر که شریعتش باشد، طریقتش باشد و هر که طریقتش باشد، حقیقتش باشد و هر که شریعتش نباشد، نـه طریقتش باشد و نـه حقیقتش باشد. . . . هیچ یک از مشایخ خلاف شریعت نگفته است. هر که از معنی خبر دارد، خلاف شریعت نکند و نگوید.”[ix]

رکن سوم؛ جایگاه زهد و عشق:

عرفان مشتمل بر دو مکتب است: مکتب بغداد و مکتب خراسان. مکتب بغداد، مکتب زهد و ریاضت و مکتب خراسان، مکتب عشق است. طریقت شیخ صفی­الدین بر اساس آیات قرآن، سنت حضرت ابراهیم (ع)، سنت رسول الله (ص) و مولی الموحدین علی (ع) و عشق و مِهر و محبت است. گویند دین چیزی به جز مِهر نیست؛ مِهر به حضرت محبوب که همانا خالق است و مِهر به ناسوت و ماورا و مادون حضرت حق که مخلوقات حضرت محبوب اند.  بدین معنا افزون بر مِهر به حضرت حق، به اثرات او یعنی مردم، طبیعت، آسمان ها، گیاهان، رودخانه . . . و حتی حیوانات و پرندگان نیز باید مِهر ورزید. همان سان که خداوند حقوقی دارد، عموم مخلوقات او نیز دارای حقوق اند و همچنان که حقوق خداوند باید رعایت شود، رعایت حقوق آنها نیز ضروری است. مِهر به جامعه، مردم و طبیعت ریشه در مِهر به حضرت حق دارد. بر اساس طریقت صفویه از طریق عشق و مِهر و محبت سریع تر می توان با حضرت حق ارتباط برقرار کرد. با قلب و دل نرم شده و از طریق سیر آفاق می توان به مشاهده جمال حضرت حق نائل آمد.

شیخ صفی­الدین در باب عشق می­فرماید: “صَحو، عالم عقل و بشريت است و سُكر، عالم عشق. هر كه در صَحو باشد در عالم عقل و بشريت باشد و به خود و به غير و به احوال دنيا و عقبی مشغول باشد. اين عالم، اختياری است و عالم سُكر، عالم عشق است. شخص چون به عالم عشق رسيد و هواى عشق در او اثر كرد، در او سُكر و مستى عشق پيدا شد: ” مى نخورده، شيوۀ مستان كند.” بعد از آن چون مستى بر اوى مستولى گردد، عقل از او كناره کند:

عشق شيـرافكن چو اندر بيشۀ دل آرميـد     عقل روبَـه ‌پيشه از بيم نهيب او رميـد

مستى هر يک به حسب شرب عشق باشد، چندان كه شرب عشقش بيشتر باشد، سُكرش قوى‌ تر باشد و چون سُكر به حدّ كمال رسد غيبت آرد و اگر به حدّ كمال نرسد، سُکر از غيبت نازل‌ تر باشد. تا شخص در عالم صفات بشريت است و عقل و حسّ و فهم و وَهم با او، در عالم عشق قدم نتواند نهادن، از برای آن که عالم عشق مُهلک است و مُهلک، صفت بشريت و عقل است.

در چنين مجلس كه مِى خون و قدح كاس سر است     عاشق سرباز بايد، نـه حريـف سرسرى

تا شراب عشق درنكشد و عقل و صفات بشرى او كرانه نگيرد، دليرى و جرأت سُكر در او پيدا نشود. چون شراب عشق دركشد و عقل گوشه گيرد و سُكر مستولى گردد، قدم در آن عالم نهد. تا در مستى دلير نگردد، ترک هستى و جان خود نتواند كردن و در بحر حقيقت غوّاصی نتواند كردن و به درک حقيقت نتواند رسیدن.” [x]

تا نبودم مست مِى، بود اختيار جان به دست     وقت سرمستى زدم برجان و هستى پشت پاى

رکن چهارم؛ تأکید بر ذکــر و فکــر و عمــل:

در طریقت صفویه ذکــر و فکــر در عمل متجلی می­شوند. چنانچه حاصل ذکــر و فکــر در عمل  به منصه ظهور نرسد، آن فرد از ذاکرین به شمار نمی­آید. جمال و جلال و اسماء و صفات حق مرحله به مرحله از طریق زهد و فکر در وجود سالک متجلی می شوند. رحمانیت، مهربانی، بخشندگی و صفت ستار العیوبی حضرت حق باید در کردار، منش و رفتار سالک بروز یابد. از شیخ صفی الدین در باب ذکر و معرفت از آیه “فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون”‏[۵] سؤال کردند که اهل ذکر کدام اند؟ شیخ  قُدَّسَ سِرُّه فرمود: اهل ذکر اهل “لا اله الا الله” اند، اما نه به گفتن مجرّد، لیکن اهل معرفت به “لا اله الا الله” یعنی آن کسان که عارف باشند به “لا اله الا الله”، از برای آن که گویندگان “لا اله الا الله” طایفه دیگرند و عارفان و اهل معرفت به “لا اله الا الله” طایفه ای دیگر. آن کسان از اهل “لا اله الا الله” که به این صفت موصوف باشند ایشان را دست به خزانه الهی رسیده باشد. چون ایشان اهل اند، از هر چه ایشان سؤال کنند اگر ندانند از حقّ معلوم کنند و جواب گویند.[xi]

از شیخ قدِّسَ سِـرُّه در باب برتری فکر بر ذکر از آیه “الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْأَرْض”‏[۶] سؤال کردند که ذکر فاضل تر است یا فکر؟ شیخ قدَّسَ سُرُّه فرمود: “ذکر فاضل تر به هر حال که هست؛ از برای آن که ذکر بصیرت دل زیاده گرداند. پس فکری که نتیجۀ فکر باشد به صواب نزدیک تر باشد از فکری که بر عمیا باشد، یعنی به بصیرت دل بیند و در آن فکر کند. اشیاء را به بصیرتِ دل دیدن، موقوف است بر ذکر و فکر در اشیاء نه در خالق. چه، فکر در ذات مقدّس حق تعالی ممکن نیست، بلکه نهی به ظاهر نصّ صاحب شریعت (صلوة الله علیه) وارد و ثابت است که “تَفَکَّروا فی خَلقِ اللهِ و لا تَتَفَکَّروا فی الله” و چون ذکر اشتغال به الله باشد نـه به غیر و فکر اشتغال به غیر الله، ذکر فاضل تر باشد از فکر.”[xii]

شیخ صفی­الدین در باب اثرات ذکر بر اساس آیه “فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها”[۷] می فرماید: همچنان که در ظاهر زمین مردۀ افسرده، به آب باران ربیعی و هوای تأثیر طبیعی حیات می یابد که انواع ریاحین و ازهار و نبات و اشجار از آو بر می آید، دل مُرده که به هوای زمستانی نفس فسرده شده باشد، چون به ذکر مشغول شود از آن ذکر آثار آتش الهی حاصل شود که آن زمهریر نفسانی را از باطن دفع کند و ربیع باطن را ظاهر گرداند و زمین دل را نرم و قابل عمارت گرداند. “ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ”[۸] بعد از آن هم از خواص کلمۀ توحید، باران رحمت بر زمین دل بباراند.

بِبَــرقٍ کَاَشجانٍ وَ قَطــرٍ کَاَدمُعــی     وَ رَعــدٍ کَعَولــی لِلنَّــوی و یَحسَبــی

از آثار هوای “وَ غَشِیَتـهُمُ الرَّحمَة”[۹] زمین دل را زنده گرداند و قوّت و نشو و نما دهد تا انواع ریاحین معرفت و محبّت حقّ تعالی از دل سر برزند و از اینجاست که در بعض کتب مسطور است که حقّ تعالی می فرماید: “عَبدی جَنَّتی بُستانُکَ وَ قَلبُکَ بُستانی.”[۱۰]

دل! ز نزهت گه بستان هوایی بستـان     تا دلت روضۀ انوار تجلــی گردد”[xiii]

شیخ صفی­الدین در باب ذکر صحیح بر اساس آیه “الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب”‏[۱۱]  می فرماید: “اطمینان دل به ذکر است، امّا نه به مجرّد گفتن، بلکه به مواظبت بر آن نمودن تا به مذکور رسد. مثالش چنان که تشنه ای در بادیه که در طلب آب سراسیمه باشد به مجرّد ذکر آب، تشنگی از وی زایل نشود و تا به آب نرسد و آب نخورد، تشنه باشد و چون به مواظبت بر ذکر مشغول شود و دل را به محبّتِ حقّ تعالی گرم گرداند، تشنگی وصال بر وی غالب شود و در شوق و اضطراب درآید و تا چندان که او را وصول حاصل نشود و ذوق وصال نبخشد، اطمینان حاصل نشود. پس در آن حالت، طمأنینه را نوری است خاص که چون این نور به دل فرو آید اطمینان حاصل آید.”[xiv]

رکن پنجم؛ اخلاق اجتماعی:

طریقت صفویه مبتنی بر فتوت است. جوانمرد اهل صفا و کرم، دستگیری از مظلومان، محاربه با ظالم و اهل عفو و ایثار است. سالک جوانمرد با حضور فعال خود در اجتماع تلاش می­کند درد و رنج جامعه را کاهش دهد. او همواره یار و همراه فقرا و اهل عفو و گذشت است. نشانه های فتوت از منظر شیخ صفی­الدین اردبیلی عبارتند از: حمایت از مظلوم، حلم، تواضع، گذشت خطاکار، گرفتن دست افتاده و ضعیف، وقار در مقابل قدرتمندان و سلاطین، سخا و کرم، آزادگی، مهمان نوازی، شجاعت، وفای به عهد، جوانمردی و مردانگی.

مؤلف صفوةالصفا در رابطه با تعامل اخلاقی شیخ صفی­الدین با توده ها می­نویسد: “شیخ دائم زحمت خلق بر خود می­گرفت و راحت به خلق می­رسانید و مردم را به راحت می­داشت و به دلجویی خلق مشغول می­بود، اگرچه از ایشان خلاف نفس خود می­دید و آزار می­رسید.”[xv] شیخ قدِّسَ سِرُّه می­فرمود: “اثر گشایش اندرون و علاماتش که پیدا شد دو چیز است: حُسن سخاوت و حُسن خلق و هر دو تصرف  الهی است در بنده. . . . باید که چون خدای تعالی چیزی بدهد تو نیز از خلق دریغ نداری تا کار دینت بالا گیرد و بلند شود.”[xvi]

 شیخ قدِّسَ سِرُّه در امور ظاهری از قبیل خانه و اساس آن و البسه خویش فارغ از تکلف بود و در زیِّ تصوف و فقرا می­زیست و همواره همت ظاهری و باطنی خویش را مصروف عمارت و اصلاح باطنی می­داشت و به مریدان و فرزندان خود را به ترک تکلف نصیحت می­فرمود: “. . . نان خورش صوفیان، خُلقِ خوش باشد که سخاوت بنماید. . . . در بند تکلف مباشید، که تکلف شما را از سخاوت بازدارد.”[xvii] در پاسخ کسب اجازه برای ساختن زاویه ای بزرگ در خلوت سرای خویش فرمود: “صوفیان در بند عمارت آب و گِل نباشند. عمارت صوفیان، عمارت دل باشد و در آن کوشند. صوفیان را کارِ خانۀ عبادت باید، نـه کاشانه و عمارت. چندین هزار دینار در این چهار دیوار خشتین را صرف فقرا می­توان کردن.”[xviii]

عقلا دل به چنان خاک مزخرف ندهند     گل بجویند ولی صحن دل آباد کنند

شیخ صفی­الدین می­فرمود: “خانه من این زاویه است. می باید که همت کلی بر عمارت و رفاهیت این مصروف دارید و اگر از آنجا چیزی زیاده آید به هر خواهید، دهید. در نان دادن فرق مکنید میان دوست و دشمن و مؤمن و کافر، که خالِصٌ لِوَجهِ اللهِ تَعالی باشد.”[xix]

همت شیخ قدِّسَ سِرُّه هیچ گاه در اندیشه  مُلک و مال و مناصب دنیوی نبود و با استغنا از عموم این موارد می­فرمود: “خالص، خدای تعالی را طلب کنید که هر که خدای را طلبد، دنیا و عُقبی به طفیل او را حاصل شود؛ همچنان که اگر کسی روی به آفتاب دارد، سایه در عقب او می­آید و اگر پشت به آفتاب کند، سایه از او گریزد و او به سایه نرسد.

آفتاب همتم کی سایه اندازد برین     سایه گاه خاک دان ظلمت آباد زمین

طالب در راه باشد و به مادون حق تعالی سر فرود آرد، در آن مقام بماند و به مقصد نرسد. همچنان مرغان که به زمستان گاه و تابستان گاه آیند و روند؛ هر مرغی که سر به آب و دانه فرو نیاورد، زود به مقصد رسد و هر مرغی که سر به آب و دانه فرو آرد به آن مقصد نرسد و اگر برسد دیر رسد. [xx]

بال همت چون گشاید مرغ دل در کوی او     سر به اب و دانۀ کون و مکان نارد فرود

شیخ صفی­الدین بر اساس آیه “وَ اَوفوُا بِعَهدِاللهِ”[۱۲] در عهد و وفای خود صادق و ثابت قدم بود و حتی با گذشت سالیان مدید خلافِ عهد را روا نمی داشت و می­فرمود: “صاحب دل هر چه ببخشد بازنستاند و شیر هر چه بخورد ردّ نکند و سلطان هر چه ببخشد بازنستاند.”[xxi]

شیخ قدِّسَ سِرُّه به خاطر توبه و تربیت و تلقینی که از شیخ زاهد قدِّسَ الله روحَهُ گرفته بود، شیخِ خویش و منسوبین ایشان را به نحو غیر قابل شرحی تعظیم و تکریم نموده، می­فرمود: “کار شیخی و مریدی غیر از آن است و از این بزرگ تر است. اگر همه عمر به محاسن، خاک راه او بروبم هنوز از عهده شکر و تلقین بیرون نیامده باشم. [xxii]

شکر حقش به چه رو تا به قیامت گویم     خاک راه قدمش گرچه به روبد روبم

شیخ قدِّسَ سِرُّه از حسد، کینه، ریا و غضب نفسانی کاملا مبرّا بود و در مورد کسانی که با او نفاق می­ورزیدند و یا در نهان از او بدگویی می­کردند می­فرمود: “ما را سبک بار گردانند، ما او را چرا برنجانیم؟”[xxiii]

نوش محضی که از او نیش ندیدی دل کس     نور حقی ز همه زنگ کدورت صافی

“. . . دین دار کین دار نباشد. در دل، دین توان نگاه داشت، یا کین؟”[xxiv]

کین و دین را مخالفت پیداست     که این و آن را دلی نیاید راست

شیخ قدِّسَ سِرُّه خود مخلص بود و اصحاب و مریدان را نیز به اخلاص دعوت می­فرمود: “از ریا پرهیز کنید و اخلاص در مجموع طاعات به کار دارید. . . . اگر نفس، شما را بر آن دارد که برخیزید و طاعت کنید تا خلقش بدانند که شما چنین طاعت کننده اید، خلاف آن کنید که چون ریا درآید، طاعت را خبطه گرداند و اگر نفس، شما را کاهلی فرماید، به طاعت کردن برخیزید و و طاعت کنید تا خلاف نفس کرده باشید. خلاف نفس، وفاق رضای خدا باشد. . . . بر شما باد که ریا از خود دور کنید چنان که توانید، که آخرین خصلتی که مرید از آن خلاصی یابد ریا باشد. تا ریا پاک نگردد، شخص پاک و مخلص نشود.”[xxv]     

رکن ششم؛ عشق و معرفت:

در طریقت صفویه، معرفت از اهمیت بسیار برخوردار است. وصول به معرفتِ حضرت حق از طریق کشف قلبی و علم حضوریِ حاصل از سیر و سلوک معنوی سالک به جانب محبوب صورت می­گیرد و ظهور عشق نیز ناشی از همین معرفت است. بدین ترتیب عشق و معرفت – از مهم مباحث عرفانی – به نوعی با هم عجین می شوند و رابطه متقابل دارند. این عشق حاصل معرفت عمیق قلبی است؛ عشقی که در مرتبه معرفتِ نخست به دست می­آید با عشق در مراتب بالا متفاوت است. با افزون تر شدن معرفت، عشق نیز قوی­تر شده، به لایه های والاتری از محبت می­رسد.

شیخ قدِّسَ سِرُّه آنچه را در دل مولانا اسماعیل محمد در باره حال و وضع شیخ در زمان حضور در مسجد به اتفاق جماعت یاران گذشت که: “این وضع پادشاهی است، نـه وضع شیخی و درویشی.” به نور ولایت دریافت و خطاب به او  فرمود: “مولانا؛ این وضع وضعِ معشوقانه است، نـه پادشاهانه. که چون حق سبحانه و تعالی او را دوست دارد، او را به باطن و ظاهر بیاراید و آرایش فرماید، که “اِنَّ اللهَ جَمیلٌ وَ یُحِبُ الجَمال”.”[xxvi]

معشــوق اگر جمال نماید     خورشیــد ز ذره کمتر آید

شیخ صفی­الدین در باب واردات الهی می­فرماید: “واردات، عطاى الهى است كه بر دل بگذارند بی ‌كسب شخص. اين واردات گاه باشد که علمی و معرفتی باشد، که شخص را از آن فهمی و تفهيمی و عرفانی  حاصل شود و گاه باشد که انوار باشد كه ورود کند و گاه باشد که لطفى باشد از الطاف الهى و گاه باشد که آتش عشق و محبت باشد.

در دلم تا برق عشق او بجست     رونق بازار زهد من شكست

از ورود آن اشتعال آتش عشق و محبّت باشد؛ یا شادى و غمی بى ‌سبب. امن نيز از قبيل واردات است. گاه باشد که واردات روحانى باشد و از ورود آن رَوحی و فرحی به وی رسد و يا استماع نعمات لذيذه کند وَ گاه باشد که  بر صورت شخص حالة الواردات ثقلى عظيم واقع شود، چنان كه حالة الوحى بر پيامبر (صلوات‌اللّه عليه) صادر می­شود و در صورت ظاهرى او كوفتگى و خُردى پيدا شود و چون از آن حال باز آید، خفتی عظیم و طرب و لذّتى يابد وَ  گاه باشد که آن واردات را دريابد و گاه باشد که درنيابد.” [xxvii]

از خيال حسن رويش واردى خوش‌تر مرا     نگذرد بر چشم دل در خلوت اسرار جان

سید صدرالدین می­فرماید: “آن کس که بر او عقل غالب باشد و در عالمِ عقل باشد، در سخن او عبارت و تکلف غالب باشد وَ آن کس که عشق بر او غالب باشد و از عالم عقل و بشریت خلاصی یافته باشد، چون بر وی غلبات عشق باشد، او را مجال تکلف و عبارت نباشد، از برای آن که عبارتِ بیان است و بیانِ هر چیزی عقل را باشد.

می خواست که در عبارت آرد     شـــــرح رخ او به استــعارت

شمـــــــــع رخ او زبانه ای زد     هم عقل بسوخت و هم عبـارت

اهل عقل اگرچه در بند تکلف خود نباشند، اما حق تعالی ایشان را به نور خود آراسته است و جمال ایشان را در نظر حق جلوه داده و به نظرِ قبول قبول کرده، لاجرم مقبول قلوب خلایق گشتند؛ اگر در حالت فقر باشند و اگر در حالت غنا، اگر در فقر مجرد باشند، فقر با ولایت باشد وَ اگر فقر با غنا باشد، فقر با سلطنت باشد؛ همچنان که شیخ ما را قدِّسَ الله سِرُّه.”[xxviii]

آن ها که گــــــزیده الـــه اند     در کوۀ فقـــر پادشاه اند

از مشرق دل به نور معنی     تابنده چو آفتاب و ماه اند

رکن هفتم خلوت نشینی و مراقبه:  

خلوت نشینی محدود  به صورت اعتکاف و چله نشینی  برای انس گرفتن با حضرت محبوب و غرق شدن در ساحت لاهوت از ارکان برجسته عرفان عملی در طریقت صفویه است که نتیجه عاجل آن بروز واقعه برای سالک در خلوت است. گزارش این خلوت نشینی ها و واقعه های عرفانی به کرّات در صفوة الصفا شرح شده است. شیخ صفی الدین در مبحث مراقبه رفتاری بر عدم رفتار غیرشرعی صراحتا تأکید داشت و در ارتباط با حضرت حق و مراقبه قلبی نیز معتقد بود سالک باید  در خلوت، دل را از غیر خدا طاهر گرداند، چنان که غیر از او در وجودش نباشد و در این زمان است که از عالم ناسوت سفر می­کند.

در طریقت صفویه، سالک با مراقبه قلبی و ایمان به وحدت توحیدی، ذاتی و افعالی (وحده، وحده، وحده) به حضرت حق واصل می شود. سالک در مراقبه قلبی با حفظ ظاهر و باطن از غيرحق به تماميت متوجه او می­گردد. مراقبه، حضور دل با خدا و غيبت از ماسِویَ الله است. سالک در حال مراقبه با بستن چشم جزیی بين با ديده كل، مراقب کل می­شود و با چشم حق، به مشاهده حق نائل می­گردد. شیخ قدِّسَ سِرُّه می­فرماید:” مرید باید در مجاهده سه نوبت از سراپای او پوست بیفتد تا او را مجاهد کش و خلوتی گویند.”[xxix]

مرد باید ز رسوم بشری پاک شده     جامه های بشری بر تن او چاک شده

شیخ قدِّسَ سِرُّه می­فرماید: “در زمان شیخ زاهد قدِّسَ الله روُحَهُ چون از ادای سنت وَتــر فارغ می­شدم به ذکر مشغول می­شدم. ذکرم چنان می­بود که به ندای صلوات نماز سنت صبح خبردار می­شدم.”[xxx]

رکن هشتم؛ طریقت و سیاست:

شریعت، طریقت و حقیقت از ارکان مهم طریقت صفویه به شمار می­روند. طریقت به جهاد اکبر می­پردازد و شریعت متولی جهاد اصغر اعم از جهاد اقتصادی، فرهنگی و سیاسی است. بر مبنای این طریقت بر سالک است که کاملا عامل به احکام شریعت باشد و با حضور در مسائل اجتماعی و ایفای نقش مؤثر در پیشرفت زندگی دنیوی مردم، صرفا به فکر دنیای دیگر نباشد. سالک باید در همین دنیا برای ساختن بهشت تلاش کند؛ چرا که زندگی طیبه او در همین دنیا ساخته می­شود. سالک از این مرحله با حضور در صحنۀ عمل اجتماعی و دستگیری از مردم وارد سیاست می­شود. اخلاق جوانمردانه او نیز متکی بر اخلاق اجتماعی و احقاق حقوق مظلومین است. البته طبقه قدرتمند در قبال این نگرش مقاومت می­کنند، اما همان سان که رسول خدا(ص)، حضرت علی(ع) و سیدالشهدا(ع) با ایستادگی در برابر قدرتمندان با آنها جهاد کردند، بر سالک طریق الهی است که با اقتدا به آنها شرط سلوک حقیقی را به جا آورد. شاه اسماعیل به عنوان سالک طریق حق با متابعت از این سلوک، حکومتی با هدف ساختن جامعه توحیدی تأسیس نمود. او وطن دوست، ملی و حافظ شریعت و ارزش های اهل بیت (علیهم السلام) بود و سیاست او کاملا با شریعت و نیاز جامعه مرتبط بود. این مهم در چندین مورد به اثبات رسید: اولا گرچه شیعیان در مرکز حکومت او در اقلیت بودند، تشیع اثنی عشری را به عنوان تنها حقیقت، دین رسمی اعلام کرد. ثانیاَ در جنگ چالدران با حکومت عثمانی که شمار کثیری از ایرانیان به شهادت رسیدند، همسر او نیز اسیر شد و امپراطور عثمانی واگذاری بخشی از خاک ایران (آذربایجان ) را شرط آزادی همسر اسیر شاه اعلام کرد، اما شاه اسماعیل نپذیرفت. در طریقت صفویه سیاست هدف نیست، بلکه ابزاری برای ساختن جامعه توحیدی است؛ جامعه ای انسانی مبتنی بر فطرت انسانی و بهشتی بر روی زمین برای رفتن به بهشت برین، جامعه ای اخلاقی و معنوی مبتنی بر عدالت و قسط اجتماعی.

در فصل سوّم باب يازدهم كتاب صفوةالصفا در باب “ذكر بعضى از خلفا و مريدان شيخ صفى­الدّين” ضمن مقايسه كثرت هواداران شيخ نسبت به لشكر امير چوپان، از قول او خطاب به شيخ قدِّسَ سِرُّه آمده است: “. . . از آب آمويه تا حدود مصر و از سواحل هرمز تا باب الابواب – كه اقصى حدود اين مملكت است و من گردیده‌ام – هر جا و نواحى و اطراف كه رسيده‌ام مريدان شيخ را ديده‌ام كه به حليه و زىِّ شيخ متحلى و متزين‌اند و آوازۀ ذكر در آن اطراف ‌انداخته اند”.[xxxi]

پیره فرخ قوال نیز از جوانی سیاح گوید که از ماچین عزم سفر کرده و پس از یک سال و هشت ماه به جغتای رسیده  و در صُفّه ای بزرگ جمعی انبوه را دیده که در احیای شب تا به روز ذکر “لا اِلهَ الا الله” می گفتند و چون می­پرسد از چه کسی تلقین این ذکر و احیای شب کرده اند؟ گویند: “ما در این دیارِ کفر، روزی ناگاه شخصی را دیدیم منور به نور الهی که بر این صُفّه بود  و ما او را نمی­دانستیم. او این کلمه “لا اِلهَ الا الله” را به ما تلقین کرد و ما به آن مشغول شدیم و علی التوالی احیای لیالی به این ذکر می­کنیم. . . . او گفت: من صفی­الدین اردبیلی ام.”[xxxii]  

ابن بزّاز در كتاب صفوةالصفا حكايات بسياری در كشف و كرامات، صفا و حلم، علم و ورع و تقوى و دیگر سجاياى اخلاقى شيخ صفى الدين نگاشته و حکایات متعددی در باب ملاقات سلاطين، حكمرانان و بزرگان زمان با او نقل كرده  است که حاکی از سیاست و مراتب حرمت شیخ نزد حكمرانان مغول است.

شیخ قدِّسَ سِرُّه در پاسخ سید شرف­الدین در باره سِـرِّ حال هفت کبوتری که از جانب قبله بر شیخ وارد شدند و پس از ساعت ها حضور در محضر شیخ قدّیسَ سِرُّه به همان راه بازگشتند، فرمود: “اینها خلوتیان اند و از طرف هندوستان می آیند. آمدند و واقعه گفتند و از نو تلقین گرفتند و رفتند.

بر ســر کــویش که برج آشیـــان اولیــاست     طایــــران قـــدس را بینــــی گشــاده بال ها

هر یکی میدان سپار و هـر یکی جولان نما     هر یکــی را رازها و هر یکــی را حال ها

 سید چه تعجب می کنی؟ که چندین هزار مرید در بَــرّ و بحر هست که عدد ایشان حق تعالی داند.”[xxxiii]

ای گــرفتــــه آتش ســـــودای تو     در سراپای جهان از خشک و تــر

سوز عشقت آب و آتش را قرار     داده انــــدر جان اهل بحـــر و بَـــر

در باب هشتم كتاب صفوةالصفا در باب “ذكر سيرت رضيه شيخ صفى­الدين” ضمن بحث در مورد شخصيت معنوى شيخ قدِّسَ سِرُّه در مورد رفتار او با امراء و سلاطين آمده است: “با سلاطین و پادشاهان و امرا و ابنای دنیا با وقار و با تمکن بودی. . . . با پادشاه سخن همچنان مى‌گفت كه با كودكى گويند.”[xxxiv]

به تصريح صفوةالصفا علیرغم اين كه سلاطين و امراى وقت به حضور شيخ قدِّسَ سِرُّه مى‌رسيدند، او “انعام سلاطين و اكابر را هرگز قبول نكردی و . . . امكان نداشتی که كسى نام ادرار ديوانى در حضرت او بر زبان آرد.”[xxxv] شیخ صفی­الدین در پاسخ فرزندش سیدصدر الدين مبنى بر عدم استفاده از جامه و ديگر اسباب و آلاتى كه قتلغ ملک دختر سلطان كيخاتو فرستاده بود فرمود: “. . . چون نام تركى و پادشاه‌ زادگى و اميرى بر سر دارند، دلم رضا نمى‌دهد.”[xxxvi]

شیخ قدِّسَ سِرُّه می­فرمود: “پیشِ ابنای دنیا خود را فروتن نباید کردن، که ایشان پندارند که مگر طمع چیزی کرده اند؛ پس ایشان زیان کار شوند.”[xxxvii]

شاهین نجوید آشیان از سایه بان عنکبوت     عنقا نیارد در نظر زنبور دیباپوش را

مورّخين نوشته‌اند خواجه رشيدالدين فضل­الله همدانى وزير ايلخانيان در رعايت جانب شيخ قدِّسَ سِرُّه بسيار مى‌كوشيد و براى مخارج خانقاه اردبيل هر سال نقد و جنس مى‌فرستاد. مؤلف صفوةالصفا ضمن بيان حكايتى در مورد سفر شيخ صفى­الدین به تبريز و مراجعت وى به اردبيل مى‌نويسد زمان مراجعت شیخ قدِّسَ سِرُّه  خواجه رشيدالدّين ” . . . هفتاد دست خلعت از براى شيخ و اصحاب ایشان مرتب كرده بود.” اما شيخ قدِّسَ سِرُّه بدون التفات به آنها با بى‌اعتنايى تبريز را ترک کرد و در پاسخ همراهان در مورد عدم توجه به خلعت ها فرمود: “همت من ملتفت چنين چيزها نشده است و عزيز پيش خلق از براى اينــم كه طمع از خلق بريده‌ام.[xxxviii]

شيخ صفى­الدین در مكاتبات رشيدى:

علـوِّ مقام معنوى و عظمت تقريبا بلامنازع روحانى و عرفانى شيخ قدِّسَ سِرُّه حتى در زمان حيات او به وجه اکمل در نامۀ مبسوط خواجه رشيدالدّين فضل­اللّه وزير اعظم ايلخانى به محضر شيخ نمودار شده است. اين سند مبيِّن جلال و عظمت معنوى شيخ صفى­الدين و نشانه روحيه و تدبير و خضوع آن وزير بزرگ است:

تحياتى چون هواى بهشت عنبر سرشت، و دعواتى چون نسيم گلزار مشک بار مى‌رسانم ، و چون زبان از حكايت شكايت فراق و قصۀ غصۀ اشتياق قاصر است در آن شروع نمى‌كنم.  

يُطَيـِّــرُنى شَوقــى وَ كَيــفَ اَطِيـــــرُ     فَاِنَّ جَنــاحــى بِالفَــراقِ كَسِيــــــرُ

اِذا جاشَ جَيشُ الشَوقِ مِن كُلِّ جانِبٍ     فَما لی سِـوَى فيضِ الدُّمُوعِ نَصيـرُ

فيــا رَبِّ قَرِّبنِــىِ اِلَــى قُدوَةِ الـــوَرى     فَاَنتَ عَلــى تَيسِيــرِ ذاکَ قَديـــــرُ

از بارى عزّ شأنه اسباب مواصلت و مصاحبت آن طوطى شكرستان براعت و بلبل بوستان فصاحت، سالک مسالک تحقيق، مالک ممالک توفيق، بانى مبانى ايوان جلال، مستحكم اساس فضل و كمال، كاشف اسرار قرآن، خلاصۀ نوع انسان، قطب فلک ولايت، مهر سپهر هدايت، شجرۀ ثمرۀ مروّت، ثمرۀ شجرۀ فتوّت، حارس ملک يقين.

يا رب تو مـرا به طلـعت او     هر لحظــه زياده كـن محبّــت

وين خشک ‌نهال خاطرم را     كن تازه به آب وصـل و قربت

بعد از آن به سمع مبارک مخدومى مى‌رسانم كه بحمدالله و حسن توفيقه كه نهال دولتم در رياض جهان از حياض احسان سيراب است، و زلال نعمتم در جويبار روزگار از شوايب اكدار مصفّى، و كسوت فخار و لباس وقارم به طراز “وَ عَلَّمَکَ مٰا لَمْ تَكُنْ”[۱۳]   تعلم معلم و سفير ضميرم به الهام “وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً”[۱۴]   ملهم، و خلوت خانۀ دلم به ورود وصال و شهود جمال “أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْکَ”[۱۵]   منوّر، و دماغ جان و مشام روانم به نسيم عبهر شميم “فَمَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ”[۱۶]   معطّر، و فرق فرقد سايم به تاج “وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ”[۱۷]   متوّج، و طاق فلک رواقم به كتابۀ “وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا”[۱۸]   موشّح.

بحمد اللّه كه در بستان دولت     درخت بخت من دارد طراوت

اكنون همگى همت بر آن موقوف و تمامى نَهمَت بر آن مصروف است كه رنجوران مرض مِحَـن و سوختگان آفتاب اِحَـن را بر مقتضاى “أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْکَ”[۱۹]   به شربت عنايت و ظلِّ رعايت به   حال اعتدال آوريم وَ گم ‌گشتگان به وادى پريشانى و لب ‌تشنگان قِفار سرگردانى را بر موجب “وَ أَنْجَيْنٰا مُوسىٰ وَ مَنْ مَعَهُ”[۲۰] به مأمن راحت و مسكن استراحت رسانيم، و به شِكّرِ شُكر و “اُشْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ”[۲۱]  مذاق اهل وفاق و كام اهل آفاق را شيرين كنيم وَ چون ما را از خلعت خانه “وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً”[۲۲]   تشريف شريف اقبال و كسوت با نَضرَت آمال پوشانيده‌اند وَ فضيلتى ظاهر و دولتى باهر و نعمتى بهى و رتبتى قوى داده از غَمام انعام خود به هر يک از ابناى ايّام قطره‌اى رسانيم.

نماند حاتــم طايى و ليک تا به ابـــد     بماند نام بلنـدش به نيكويـى مشهور

زكات مال بدر كن كه فضلۀ رَز را     چو باغبان ببرد، بيــشتر دهد انگور

و پيش از آن كه زلازل فنا و فوات و صدمات هجوم هادم اللذات، اساس زندگانى و بناى شادمانى ويران كند و جوهر اَسطَقسى و هياكل حسى و ماده هيولانى و تركيب جسمانى باطل گرداند وَ اعضاى آلى را در معرض اضمحلال و تلاشى اندازد و به حكم “المَرءُ يَفنى وَ الثّناءُ يَبقى” خبر خير و نام نيک و آثار پسنديده يادگار گذاريم.

لَيسَ يَبقى عَلــى الجَديدَينِ اِلاّ     عَمَلٌ صالِحٌ وَ ذِكرُ جَميلٌ

نــه سيــم بمانـد و نـه گوهــر     نه تخت بماند و نه كشـور

زر بخش كه سيم و زر نماند     جـز نام نكـــو دگـر نمـاند

و از حبايلِ خديعت و فريب شيطان لعين كه دشمن دين و خصم مبين است كه “إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ كٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِيناً”[۲۳]   محترز باشيم وَ منطقه مطاوعت و اذعان و گوشواره متابعت و فرمان يزدان در ميان روان و گوش جان بنديم و نهيم وَ در افشاى ثناى جميل و اقتناى ثواب جزيل بر حسب آيه “وَ مَنْ أَرٰادَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعىٰ لَهٰا سَعْيَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِكَ كٰانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً”[۲۴]   بر قدر جهد و طاقت و وسع و استطاعت هيچ دقيقه مهمل نداريم.

در اين وقت به جهت خانقاه مخدومى كه مطرح انوار هدايت و مظهر اسرار ولايت است، اندک وجهى بر ولايت مذكور حواله رفته تا در ليلة الميلاد رسول اللّه (صلى الله عليه و آله و سلم) سماطى سازند و اعيان جمهور و صدور اردبيل حاضر گردانند و سماعى صوفيانه بفرمايند و عندالفراغ اين درويش دل‌ ريش را به دعاى خير ياد كنند و مفصّل حوالات مذكوره بر حاصل املاک غازانى و رشيدى ملكى و ضمانى كه ملكى حلال و مالى بى و بال است حوالت رفته است.”[xxxix]

 

 

فهرست منابع:

  1. قرآن حکیـــم.
  2. ابن بزاز، صفوة الصفا، مصحح، غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، ۱۳۷۶٫
  3. صفوی، سید سلمان، عرفان ثقلین، لندن، ۲۰۱۳/۱۳۹۲٫
  4. کاتب شیرازی / نشاطی شیرازی محمد، تذکره شیخ صفی الدین اردبیلی، ترجمه داود بهلولی، قم، نشر ادیان، ۱۳۸۸٫

 

 

[۱] قرآن حکیم، مائده: ۶۷٫ “يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ  الْكَافِرِينَ.” (ای پیامبر آنچه از خدا بر تو نازل شد بر خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکرده ای و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت.)

[۲]  قرآن حکیم، مائده: ۰۳٫ “الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ .” (امروز کامل کردم برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و پسندیدم برای شما دین اسلام را. پس آن که بیچاره شد از روی اضطرار تا به قصد گناه چیزی را از آنچه حرام شده مرتکب شود (حق بر او سخت نگیرد که) خدا بسیار بخشنده و مهربان است.)

[۳]  قرآن حکیم، فجر:۲۷،۲۸،۲۹،۳۰٫

[۴]  قرآن حکیم، فتح:۲٫

[۵]  قرآن حکیم، نحل: ۴۳٫

[۶]  قرآن حکیم، آل عمران: ۱۹۱٫

[۷]  قرآن حکیم، روم: ۵۰٫

[۸]  قرآن حکیم، زمر: ۲۳ .

[۹]  حدیث از رسول اکرم (ص).

[۱۰]  حدیث قدسی.

[۱۱]  قرآن حکیم، رعد: ۲۸٫

[۱۲]  قرآن حکیم، نحل: ۹۱٫

[۱۳] قرآن حکیم، نساء:  ١١٣ .

[۱۴] قرآن حکیم، كهف:  ۶۴ .

[۱۵] قرآن حکیم، اعراف:  ١٣٩ .

[۱۶] قرآن حکیم، يونس:  ١٠٨ .

[۱۷] قرآن حکیم، اسرى:  ٧٢ .

[۱۸] قرآن حکیم، مريم:  ۵٨ .

[۱۹] قرآن حکیم، عنكبوت:  ٧٧ .

[۲۰] قرآن حکیم، شعراء:  ۶۵ .

[۲۱] قرآن حکیم، نحل:  ١١۵ .

[۲۲] قرآن حکیم، اسرى:  ٧٢ .

[۲۳]  قرآن حکیم، اسرا: ۵۵٫

۲۰ قرآن حکیم، اسرا: ۲۰٫

 

 

[i]  صفوةالصفا، صص۱۰-۱۱٫

[ii]  صفوةالصفا، صص ۴۳۷-۴۳۸٫

[iii]  صفوةالصفا ، ص ۴۳۹٫

[iv]  صفوةالصفا ، مقدمه مصحح، ص۶٫

[v]  صفوةالصفا، ص ۸۸۲٫

[vi]  صفوةالصفا، صص ۸۸۲ – ۸۸۳٫

[vii]  صفوةالصفا، صص ۸۸۳ – ۸۸۴٫

[viii]  الکاتب، محمد، تذکره شیخ صفی الدین اردبیلی، ص۵۲۷٫

[ix]  صفوةالصفا، ص ۸۸۷٫

[x]  صفوةالصفا ، ص ۵۱۵٫

[xi] . صفوةالصفا، صص ۴۴۱ – ۴۴۲٫

[xii]  صفوةالصفا ، ص۴۴۶-۴۴۷

[xiii]  صفوةالصفا ، ص۴۵۴-۴۵۵٫

[xiv]  صفوةالصفا ، ص ۴۵۶٫

[xv]  صفوةالصفا ، ص ۹۵۱٫

[xvi]  صفوةالصفا ، ۹۲۹٫

[xvii]  صفوةالصفا، ص ۹۳۴٫

[xviii]  صفوةالصفا، ص ۹۵۷٫

[xix]  صفوةالصفا، صص ۹۳۶ – ۹۳۷٫

[xx]  صفوةالصفا، ص ۹۴۰٫

[xxi]  صفوةالصفا، ص ۹۴۲٫

[xxii]  صفوةالصفا، ص ۹۴۲ .

[xxiii]  صفوةالصفا، ص ۹۴۸٫

[xxiv]  صفوةالصفا، ص ۹۴۸٫

[xxv]  صفوةالصفا، ۹۴۹٫

[xxvi]  صوةالصفا، ص ۶۵۸٫

[xxvii]  صفوةالصفا ، ص ۵۲۹ .

[xxviii]  صفوةالصفا، ص ۹۶۰٫

[xxix]  صفوةالصفا ، ص ۸۸۹٫

[xxx]  صفوةالصفا، ص ۹۲۷٫

[xxxi] . صفوةالصفا؛ ۱۱۱۸٫

[xxxii]  صفوةالصفا، صص ۱۱۲۱ – ۱۱۲۲٫

[xxxiii]  صفوةالصفا، ص ۱۱۲۵ – ۱۱۲۶٫

[xxxiv] . صفوةالصفا، ۹۱۱٫

[xxxv] . صفوةالصفا، ۸۹۸٫

[xxxvi] . صفوةالصفا، ۸۹۹٫

[xxxvii]  صفوةالصفا، ص ۹۱۲٫

[xxxviii] . صفوةالصفا، ۹۴۱٫

[xxxix]  صفوةالصفا، مقدمه مصحح، ص۶ – ۸٫

 

Filed in: مقالات
×

Post a Comment